♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به هیچ کجای جهان تعلق ندارم! قدم می زنم بی پناهی ام را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاک گلدان را عوض می کنم آب می دهم چوبی می گذارم زیر شاخه ی گُل مثل عضوی که به فرمان نیست و این یعنی هنوز به زندگی امید دارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام نُک می زنند تُک تُک تُک چون کبوتران ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فردا، با تابشِ آفتاب از برف های حیاط چیزی نمی ماند این را کودکی هم که در کوچه سوت می زند، می داند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگشتانم را در چشم هایم فرو کرده ام... این سد بشکند دنیا را آب میبرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنارم گذاشتی تا تلخم کنی...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 3 روز و 9 ساعت و 54 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .