♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برایم خطّ قرمز می کشی ؟! من پر از بوسه های خط شکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چندی است که در " نمی دانم" خلاصه ام!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینها کیستند...؟؟؟ که تابوت خاطرات مرا جابجا می کنند.. و بر مزار من گلهای مریم سپید می گذارند..!!! من گمان میکردم که به وسعت یک گورستان در شب تنهام.. ولی... اندازه تنهاییم را گویا رقم زده اند.. پیشاپیش!! به شوق رهایی از قفس زیستم ... هزار سال پر درد !! مگر سنگینی خاک و سنگ مرا در این انزوای حقیر نگه دارد.. ...یادم نبود.. اینها تنها خاطرات مرا بخاک سپرده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیــ " تـــــو " حـتـی ... بــارانــــــ هـمـــ ... بـــویــ تـــشــنــگــیـ مــیــ دهــد ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون.....از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقـــت بود بشنواين التماسرو ــــــــــــــــــــــ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قرار بود کلاغ هم کنار قناری و شباویز حق داشته باشد بخواند... حالا کجائید نغمه های شاد؟؟؟؟ فقط کلاغ مانده قاری غمهای بی قرار ما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جای عشقها خالی است و حتی لذتی از غم نبودن نیست! و من تسلیم این لذت نبودن میشوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا... دهانم را بو کن!...ببین... بوی سیب نمیدهد! من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند! میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنها ست؟! میدانی محکوم بودن چقدر سخت است وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟! میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟! میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایـن روزهـا اِنـقـدر خـودَم را زنـدگـی را رویـاهـایـَم را بـاور هـا را خـاطرات را و . . . عـوض کـرده اَم فـکـر مـی کـنـَم دارَم عـوضـی مـی شـَوم هـیـچ چـیـز رضـایـت بـخـش نـیـسـت /
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرا ببخش ! اگر گاهی طاقتم تمام میشود... و با دهانی بسته , به لهجه اشکها صدایت میکنم!...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 15 روز و 13 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .