♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که خوب میدانی این جاده ی پاییزی سالهاست مرا به خود میخواند! نمیترسی از قافله ای که در راه است ؟ نمیترسی از همراه شدن من با این قافله ؟ نمیترسی که بیایی و ببینی که نیستم ،بانو ؟ خسته ام مهربان صحرا نشین من .. خسته خسته ام از این همه مردمانی که ساده نیستند غصه که هجوم میاورد بر این خلوت تکیده ی قلب پریشانم هی نگاه میکنم این کنج دنج خودمانی خانه ی پاییزییمان را ، تا که شاید به نگاه مهربان آن دو چشم سیاه بارانی ات ارام شوم از این همه برزخ جهل مردمان نابینا! خسته ام بانو ی لحظه های تردید و حادثه ..خسته
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی به نامت قلم می زند یکی به نامت قلمه می زند یکی به نامت قلم می کند این تو و این لغت نامه ی غلط
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سهم من از سماء نورها؛ قرص های نارنجی آبی سفید صورتی است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی آدمها به عمق یک دریاست.......... ولی برای پر کردنش یک لیوان محبت کافی است....!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت طفل بود قدت به قد عاشقی هم نمیرسید که کوچک شمردی عظمت عاشقانه هایم را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خدا تو تنها عشق من بودی نمی دانم چرا رد قدمهایت را که می گیرم از تو دورتر می شوم امروز که تو را گم کردم فهمیدم که کفشهایت را برعکس پوشیده بودی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیرون باران می آید و اسمان سیاه است چقدر دلم گرفت ..... شاید یک سیگار ... اما نه .... سلامتی......نو عزیزم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از میان همه آرزوهایم ختم نگاه امیدوارم به سوی تو بود و چه ناباورانه دستانی را دیدم که تیشه به ریشه ام می زد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم می سوزد ،هم برای تو ،هم برای خودم اما بیشتر از آن برای ساعت هایی که در کنار هم حیف و میلشان کردیم .از این سوختنها چه حاصل جز تلی از خاکستر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خیس و خسته بیا... نمی خواهد شاعر باشی،باران باش... همین برای هفت پشت روییدن گل کا[!]ت..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .