♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه از آغاز میدانم نه از پایان چیزی فقط مبان سالهای بی تو بودن گیر کرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب خيال خام" تـــــو "را سر كشيده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قافیه را کوچــــــــــــه گذاشتم، غزلــــم کبـــــــــــود شد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می پنداشتم که تــــــــــــــو را شناختم ! اکنـــــــــون، آن پنداشت و شناخت را در آب انداختــــــــــــــــم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست ودلم به این زندگی نمیرود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خواستی بیایی خبرم کن به دنیا برگردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه می کند با دلم وقت دلتنگی چنگ می زنم می سابم و می خراشم نمی رود که نمی رود بس که زیاد بود شعله عشقم به تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگذار ناگفته هابرایم بمانند که اگر روزی باز آمدی به نشانی ناگفته هایم بشناسمت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جمع می کنم بی تو بساط قلب داغونم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ کس نمیداند سالهای سال است که من دلم را زمین گذاشته ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگار چشم دیدن عشق را ندارد چون دنیا درون قلبش معشوق بسیار دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بازی کردن با احساسات یک عاشق زمانی که عشقش از تنفر به بی تفاوتی تبدیل می شود مثل بازی کردن با احساسات یک مجسمه است......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او روزی از روزهای پاییز به من گفت: "دوستت دارم"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـــعرتـــ را... تنهـــا مـــن میدانمـــ ــ ـ ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 22 ساعت و 24 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .