♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لب هایت بوی ِ سیب میدهـد میخـواهی آدمـــــم کنی ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من را از هر طرف نگاه کنی ، عاشق تو از آب در می آیم !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه خوب... شاید لب هایت از پله های این سطرها بالا بیایند بالا بیایند خوشه های ابر را ببوسند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برایت تنگ شده برای تو که اینجا کنارم نشسته ای
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز سطرهای خالی فنجان های وارونه کجایی تا دوباره دوست درخت باران . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران گیتار فلامینکو و فکر کردن به تو . . . تا که نت ها بر لبانت معنا شوند و جهان جان بگیرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارِ تلخ ترين گريه ها بر زبانم مو هايم را سفيد كرده بويِ آشويتس مي آيد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیشانی اَم را بِبین چیزی نمیبینی ؟ مثلاً ... خَطی ... زخمی ... بَداقبالی ؟ چیزی که بتوان تَمام این دردها را به آن نِسبَت داد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کنار تو کنار دست های ممنوع اَت جائی نمی روم از تو همین جا با پیش بند و کلاه بخند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قد کشیده ام تا مرگ آینه می بیند نگاه کن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
رفته اند شاخه ها سایه هاشان مانده اند در درون من.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .