♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی برمی گردی. برمدار لحظه های بکر تا آخرین پیامبرم باشی بشکوه شوریده وارا نازآفرینا یارا.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگاردر چشمانم لانه می کندچیزی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کولی های دوره گرد برایم جز شوریدگی ندیدند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در نیمکره ی راست ذهنم به معجزه دل خوش کرده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی در فنجانم خیال نمی ریزد برای رقص هرزه ی واژه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی کاهگل بقال سرکوچه را شاعر کرده است و من هنوز در انحنای ناز انگشتانت گم شده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بی تو ....یاکریم ها شمعدانی ات را دوره کرده اند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
...در اندوه نداشتن دست وپا می زند. شاعری که نفس هایش را به چشمان تو دخیل بسته است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بر می گردند از چشمه با کوزه هایی بر دوش وچقدر دوست دارم با لبخند های عامیانه ات درقطاردخترکان سبز شوی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو غرق شدی میان نت های من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شراب از چشم میریزد ....شب از مو ........... پریشانی است سهم این رباعی ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .