♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای ماندگاری بايد ؛ حرفی برای گفتن داشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زیر پاهایم غم سبز شده ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عابرکوچه های بی کسی ام... چرا دیگر قدم در چشمانم نمی گذاری؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی دلم خسته میشود... دوست را صدا میزنم... و به خدایی که بزرگ است ، میسپارمش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها در میان تن ها ، چه عاشقانه مانده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
«عشق سرآغازی است بر هرچه آغاز...»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای قدم هایت را می شنوم، اما تو نیستی... فقط صدایی مبهم!!! قول داده بودی برایم سیب بیاوری،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در آن لحظه ، که چشم تو به من می نگرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی از نبودم به غم مبتلا نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کدام کوچه حسود ، قدمهایت را از من ربود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كاش اشك هايم آتش دل را خاموش كند كه سوزان تر از هر آتشی است. چرا من...؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساده می نویسم و ساده می گویم من هستم پس باش...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 17 ساعت و 41 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .