♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشستهام در میان انبوهی از فکرهای پوچ و ... خیال .. آنقدر دست و پا میزنم .. تا بمیرم .....! این بــار ٬ مرگــــ ِ من ... مـــرگ واژههاست .. و مـــرگ ِ تمام گرسنه های ادبی روی کرهی زمین! آهـــای ... ای تو ! شنیده ای که چندیست احمق شده ام...؟ حیــــــــــف ... هنوز خرده هوشی باقیست .. آن را نیز حــراج خواهم زد ... مفت بـــخر ٬ که جــایی گیرت نخواهد آمــــد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حتی دیگر واژه ها هم امتناع می کنند از رانده شدن ..تنها میدانم ... دنیایم زیر و رو خواهد شد .. در پی ِ اشتباهات ِ پی در پی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در تنهایی مقدســـم تورابه آغـــوش میکشم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــــدون ِ خــاطراتم فقط خواستم خود ِ باران را مزه کنم و این کار را کردم... خودم را عریان ٬ به دست خشــــن و خستهی باران سپاردم نوازشی کرد من را ... روحــــم را و یاداورم شد ٬ که زندگی هـــنوز جــاریست حتی اگر خسته و درمانده ام !!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینقدر تو دنیای مجازی غرق شدم که یادم رفته تو دنیای واقعی چه جایگاهی دارم. اینقدر اینجا از خودم یه نقاب ساختم که دیگه حتی آینه نقاب واقعیم رو باور نداره ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من میروم به راست .. او میرود به چـــپ و این پایان ِ همه چیز است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتقـــــام ... تمام فکــــری که این روزها مرا فرا گرفته است !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بــاران ... بــ ِ بار ! پـُـر کن هوای شهرم را ... از بــوی نـــم از بــوی تازگی ... باران ... بیا .. پروانه را بیخیال ... زمین جای کثیفی است ... بیخیال ... بیـــا ... بــاران ... ببار ! اینبار را به حــرف ِ گربه سیاه ِ روزگار ببار که میخواهم نفسی بکــشم عمیـــــق ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .