♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو .....در میان پرنده هایت هایت ... بی ارزشترینشان ٬ منم ...اما برای من هم ...."باران خواهد بارید"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین لحظه .. همین حالا خورد شدم ! هزار تکه شدم ... مراقب باش تکه هایم دستانت را نبرند ... ای رهگذر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چاره ای جز سکوت و فرو رفتن در تاریکی هم هست ؟ سکوت می کنم ... از حالا تا مرگ ِ تمام ِ واژه ها .... نمیخوام کم بیارم ... دستانم خالیست .. چاره ای جز این نیست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک گوشــه ای از ایــن شهر پــرنده ای سقــوط می کند ! و مــردی جان میدهد .. غمبار اســت این سکـــوت ... آفــتاب میســوزاند ... میخندد ... قصد دارد خــاکستر شود ! بــاد هم میوزد اما ... بالای تپه ای ایـــستاده ام! فــــاصله ام با پــرواز .. تنها یک سقوط است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفتاب چـــه ناجوان مردانــه می تابد. . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 23 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .