می خواهم با این همه رنگ نو شوم. همانند درختان لباس وابستگی هایم را درآورم عریان شوم از تعلقاتم . همه با بهار نو میشوند اما من این بار میخواهم با پاییز نو شدن را تجربه کنم رها و آزاد همانند اسمم ...
بیخیال هر چه هست
بیخیال هر چه بود . . .
عاشقی ها در پیش است عاشقی ها . . .
ذهنم را از هر چه آزارم میدهد پاک میکنم و بزرگ میشوم و زیبا مثل پاییر . پر میشوم از رنگ و لبریز از سادگی
دوباره شروع میکنم زندگی را با پاییز. . . دوباره شروع میکنم . . .
نیم ساعت پیش ، " خدا " را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم ، ایستاد. آواز که خواند تازه فهمیدم ، " پدرم " را با او اشتباهی گرفته ام ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 1 ساعت و 49 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .