@♥ღ سکوت زندگی♥ღ خسته ام از مرز بودن
قصه نفس ربودن...
خسته از هر نفس پوچ
رویای پرستو و کوچ
کوچ خاکستری من
نفس به خاک نشستن
توبه مرگ من و تو
قصه های دل شکستن
دستهای همیشه خالی
آرزو به دل نشستن
نفس آلوده مرگ
سرفه زندگی من
توی لحظه های بودن
قصه تکراری من...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .