تنها تو می توانی به زانویم درآوری تویی که اکسیر عشق را از دستانم ربودی و با سلامی دوباره در سکوت بر لبانم کاشتی سکوتی که از نجابت عشق ات بود و سلامی که بی بهانه دوستش می داشتم شاید می دانستی که بی معجزه عشق تو زانوانم تا همیشه با خاک آشناست@sadaf
@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ با تو از خاطر روزها و سوزها عبور می کنم به عشق تو پلی می سازم میان فاصله های رفته از دست از آتش نگاه عاشقت دود می شوم و به آسمان می روم آنگاه در دل ابرهای لبریز از خاطرات بر وسعت بی انتهای وجودت می بارم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .