♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این واژهها که جز تو نیستند شب و روز تمام زندگی من نیز همین است که بتراشم واژهها را چون آنجلو که داوود را و بیرون بکشم تو را از دل سنگشان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد با این همه تنِ سیاه و کبود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زنی از من .. پرسید می توانم کنارتان بنشینم به یادداشت کنار نیمکت اشاره کردم رنگی میشوید..... زن رفت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک تصادف جدی میخواهد پر سر و صدا آمبولانسها سراسیمه شوند و کار از کار بگذرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خانهام بیا اندکی از قلبم مانده ما که با هم این حرفها را نداریم آتشش بزن تو به گرمای قلب من عادت کردهای
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیچاره شمعدانی این روزها که ناخوشم دو سه برگش خشک شده چه میشود کرد لیوان آب ما یکی ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیهوده از دستهای من قول نگیر......چشمهای من بارانی اند......تمام عاشقان من میدانند ..میناها و شمعدانیها و فنجانها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ قبرم سبک باشد حبسم نکنید در یک فاصلهی کوتاه تاریخ تولد و مرگم را رها کنید نامم را نیز یک جمله تنها حک کنید آن جا مثل یادداشتی زیر دست و پای باد " میروم چای دم کنم"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دستهایم ....بترس آنها عاشق خنجرهای خوش دستند....پیشتر نیا محبوب من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخ اگه میشد توی این تاریکی یکی روش رو بر گردونه و یه کم فقط یه کم به من گوش کنه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبت را روی قلبم بگذار......کسی شاید غمگین باشد جایی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نیمه شب صدای نفست میآید برمیگردم سمت تو " آب میخواهی ؟ " چه خیالها میکنم مگر تاریکی آب میخورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پیشانی سفیدم شلیک کن......میبینی که پایم شکسته....بدجور میترسم....شلیک کن.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر ساقهایم را بدزدم از تبر.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 21 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .