♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تـ و ديگـرنمـي توانـي بـ رگردي ديگرنمي تواني به رويم بخنـ دي زيربـ ـاران بامن بدوي واگرعـ يـ نـ كت افتاد-بگويي:خيالي نيست! توديگرنمي تواني برگرديـ زميـ ـن، بيش ازآن كه فكركني چرخيده است! √بایدفراموشت کنم؛ امااین بغض که نمی شکند؛ببارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاکستر شدم؛ حواسم نبود سیگاری میانِ لب هات دود می شود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روویِ نیمکتهای صبـ ـح بهوقتِ کاجها، جای تو را گرفتهاَند کـ ـلاغهـا. ناراحت نیستَم، باور کن! لااقل، با من حرف مـیزنند اینها!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم کمی نَفَس بِدِه لب هایم را بوسیدی؛ نَفَس بُر شدم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هَم گُذَشت وُ نَیامَدی. ناشُکر نیستَم فَردآ هَم روز خُداست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر دست من بود "ي" را اينقدر ميکشيدم تا صاف بشه! بشه " ا " ! اون وقت هيچ چيز "بي تو" نبود! همه چيز "با تو" ميشد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای انتقــــام از فرداهایـــی که برای مـــا نیستــــــــ..........بیا لبخنــد بزنیم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این عـَـصرهاے پائیزے؛ عجـیب بـوے نـفس هـاے تـــ♥ـــو را مــے دهـد ...! گـویــے ... تـــ♥ـــو اتـفاق مــے افـتــے؛ و مَـن دچـار مــے شَــوم .. . تـمام " مَــن" دارد " تـــ♥ـــو " مــے شـود ... بـاور مــے کنــے ؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پـــاییز مـَـــرا عاشـِـق مــے کند ! بــــاران عاشـِــق تـَـــر . . حالا تـــ♥ـــو بـِــگو ایــن بـــاران پـــاییزے بــا مـَــــن چـِـــه مــے کند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تو را هرگر نرنجانم به جان هرچه عاشق که در این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرزو کردم یـــه بار از تـه دلـــــــــــت بـگــــــــی : عــــــــــــاشــــــقـتـــــــــــــــم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای کاش فقط یه کمی جرات داشتم یک کم ، تا خودم و راحت می کردم و این زندگی لعنتی رو تموم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم برای تنهايي ميسوزد ، چرا هيچکس او را دوست ندارد ؟... مگر او چه گناهي کرده که تنها شده ؟... جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد؟... ديشب تنهايي از اتاقم گذشت ، دنبالش دويدم ولي او رفته بود. تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم. از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم ، آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مرد و من تنها تر شدم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 6 ساعت و 15 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .