♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اسمت را موج مي برد خودت را کشتي موهايت را باد و يادت را ... دفتر گم شدهام ! اسمم را سنگي نگه مي دارد خودم را گوري و يادم را ... مهــم نيســت !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا.....گاهی فکر میکنم اگر، تنها چند ثانیه تو به من اعتماد نداشته باشی؛ چیزی از من باقی نمی ماند. در دل تو نعمت های زیادی برای من هست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرامش چشمان تو دلِ مرا پر از آشوب میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در بی نهایت من آتشفشان ماجراهای غریبی ست.... از قتل عام درختان گرفته تا خداوندانی که وبال گردنمان شده اند بی حوصله هایی که زمین را کتک می زنند، فردا درآتش فاصله هامان جزغاله می شوند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از دور دست دلتنگي ها اشاره مي دهم تا در جنون كوير تشنگي را جشن بگيريم مي خواهم ابر ها را به زانو درآورم زمين را زنده نقاشي كنم و جاذبه تورا در آغوش بكشم قفسه ي سينه ام رامواظب باش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادامی که واژه هایی مانند درد، رنج، بدبختی، سیاهی، تاریکی به درون کالبدِ حیوانی به نام انسان، رسوخ می کنند، او را از حیطه ی انسانیت خارج کرده و در محوطه ی تاریک و نموری جای می دهد که حیوانات از بودن در این مکان مرده، اجتناب می کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو صدای پایت را به یاد نمی آوری چون همیشه همراهت است ولی من آن را به خاطر دارم چون تو همراه من نیستی و صدای پایت بر دلم نشسته است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر را برای سرگرم کردن و خوشحال کردن من به من دادند و من باید امانتشان را به آنها باز گردانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همه چیز را می فروشم برای خرید چند کاغذ تا با آن پرواز کنم تا فراسوی غمها تا فراسوی آرزوها
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 22 ساعت و 12 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .