♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخه دل من دل دیوونه من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب دستم را تنها ..... ... بر شانه ی تنهای شـــــــــب میگذارم و برایش ... از تو ! میگویم ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد دلش میخواد یه وقتایی بگه من دیگه نیستم / میخوام برم / میخوام تنها باشم ! اما توی ضمیر و قلبش ، دلش میخواد زن بیاد / سرش رو بگیره تو سینه اش / بگه تو بیخود میکنی / مگه دست توِ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امیدم به خداست ! و به آن قطره اشکی ... که غروب ها تن بی حس مرا می لرزاند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بزن به سلامتی اینکه کوه درد بودی ولی دم نزدی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت پرحرف شده اند ......هیس.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت اشکهایم می مانی در تصور دو پرنده که آسمان را به پرواز مهمان می کنند وقتی اوج شاخه ای است بلندتر از پنجره ی خانه ی ما
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در فنجان خالی میشوم شبیه عابران خسته مرا قورت میدهی ومن راه قلبت را پیش میگیرم در قهوه ای که به رگهایت جاری است!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 1 ساعت و 21 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .