hadi
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم .....
hadi
گل یــــــــــــــــــا پوچ ؟؟؟؟ دستت را باز نکن ٫ حِســـــــــــــــــــــــم را تباه مکن ! بگــــــــــــذار فقط تصور کنم در دســـــتانت ٫ برایم کمی عشق پنهـــــــــــــــــان است !
hadi
بعــــضی وقتا دردت اونقـــــدر شخصی میشه که با خــــودتم حرفــ نــــمی زنی !.....
hadi
بیا آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای با چشمانی بازخیره به دور دست شاید شرق،شاید غرب مبهوت یک شکست مغلوب یک اتفاق مصلوب یک عشق مفعول یک تاوان خرده هایش را باد میبردو او فقط خاطراتش را نگه داشته..بیا آخرین شاهکارت را ببین..مجسمه ای ساخته ای به نام "من" ..
hadi
شــــــــهر من اینجاست !!!!! اینجـــا همه قار قار چهلمین کـــــــــلاغ را دوست می دارند ! و آبـــــــــــرو چون پنیری دزدیده خواهد شـد ....
hadi
از آدم های عــاطفی بترسید ... آنها قادرند که یک مرتبه ٫ دیگر گریه نکنند ٫ دوست نداشته باشند ٫ و قید همه چیز را بزنند .... حَتـــــی زندگیــــــ ........
hadi
گاهـــــی خوب است آدم بداند وقتش رسیده “دست بکشد” و “رها کند” و قبول کند که جنگیدن بـَـــس است … گاهی باید بگذاری ســـرنوشت بیاید ، روزگـــــار خودی نشان بدهد و همه چی دست به دست هم دهد تا اوضاع رقــــــــــم بخورد و تو ساکت و سرد تنهـــــــا ورق بخوری !
hadi
زیـر بار منـــــت سگ های این وادی نـــــــــرو ..... این ســـــــــگان در بچگــــی با روباهــــــان خوابیده اند ....
hadi
ایستادگی کن ، ایستادگی کن ؛ و ایستادگی کن … و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغـــها جرات نزدیک شدن به مــترســکی که ایستادگی را فقط به نمایش می گذارد نــدارد . . .
hadi
وقت دعــااااا خجالت نکش ، نگو من گناهکارم و صدامو نــمیشنوه … اونـی که اون بالاست بیشتر از اونی که تو فکر میکنی هــــواتـو داره !
hadi
بَعضی وقتا باید از کِنـــار هَمه چیز رد شُد .... بُــگذار بِگویند نـَــفهمید .....
hadi
عــــــــــادت دارم هر روز جای انگشتانــــم را از روی شیشه ی مانیتور پاک کنم ، آخر نوازش کردن عکسهایت عادت مـــــــن است …
hadi
از وقتــــی که نیستی ، من هر روز کنـــــــــج این کافـــه می نشینم و شـــعر داغ می نوشم و به آدمهای صامتی نگاه میکنم که تنهاییشان را با فـــــندکی به هم تعارف می کنند …
hadi
الان که کُــــلی حــرف واسه گفتن داریم ٫ دیگه زنگ انشایـــــی نـــداریم ...!!



13 سال و 17 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبل