مثل همیشه از صبح زود آمده بود اول ورودی شهر نشسته بود.دلش دوباره بوی بهار می خواست. سراغش را از همه گرفت .عکسش را به همه نشان داد. نه مادر ، با کاروان ما نیست شاید بهاری دیگر . . .
حفظ چادر خفظ دين ومذهب است .. شيوه زهرا ودرس زينب است .. حفظ چادر سد فحشا ميكند .. روسفيدي نزد زهرا ميكند .. حفظ چادر چاره ساز كارهاست .. حافظ گل از هجوم خارهاست .. حفظ چادر زخمها را مرهم است .. دست رد بر سينه نامحرم است
وقتی که رسید ، چشم هایش سرخ بود... حالا که میخواهد از خاطرات سفر بگوید ، میگوید نجف...چشم هایش تر میشوند... میگوید سامرّا...بغض می کند... میگوید کاظمین...صدایش به لرزه می افتد... کربلا..... .... چه کرده ای حسین(ع)....؟!
پس از مدتی که احمد در حبس بود، یک روز رژیم اجازه داد تا پسرم را در همان بند ملاقات کنم. بعد از آن همه مدت،اولین باری بود که به ملاقات پسرم میرفتم. وقتی دیدمش بسیار ضعیف و لاغر شده بود. مشغول صحبت که شدیم نگاه به کبودی روی مچ دستهای متورمش انداختم و گفتم: احمد، مچ دستهایت چرا این طور شده؟ به خاطر این که ناراحت نشوم، خندید وگفت: چیزی نیست مادر. بعد حرف را عوض کرد وگفت: حال پدر چه طوره؟ با این حال احمد، بغضم ترکید و با گریه گفتم: راستش را بگو، اینها باتو چکار کردهاند. وقتی قسمش دادم، گفت: این کبودی جای دستنبدهایی است که دو طرف تخت شکنجه وصل است. آنها را محکم دور مچ دستهایم میبستند، بعد هم با کابل شلاق میزدند. برای اینکه طاقت بیاورم خیلی تقلا میکردم و دستنبدها بدجوری به مچ دستهایم فشار میآوردند. برای همین مچهایم کبود شده.
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان می کُشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را می بینی و دشمن تو را نمی بیند.» سردار شهید رحیم آنجفی
ما را ببخش از عشق تو دیوانه نیستیم / با زائـــران چــشم تو بیــگانه نیســتیم / از صــبح شــنبه تا شـــب جمعه بیـــــا بیــــا / جمــــعه برای آمدنــــت خانه نیســــتیم . . .
اللهم-عجل-لولیک-الفرج . . .
14 سال و 3 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 34 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 33 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 30 روز و 9 ساعت و 31 دقيقه قبلاللهم-عجل-لولیک-الفرج . .
14 سال و 2 ماه و 14 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبل