پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
چــاوشــیــســـم
یه کاری کن از این زخم کاری رها شم ..
پسرک
میبندم چشم های آرزویم را ؛ به گور میبرم زمین را
پسرک
قدم به قدم ..آهسته از پله ها پائین می آمد ..اینجا هوا روشن تر به نظر میرسید .. دم دمای صبح خنکای هوا ، می خورد توی صورتش ، حض می کرد .. با چشم هایش می خندید .. انگار که از زندان رهایش کرده اند شبیه به مترسکی که راه میرود ، پرواز می کند حتی .. جنازه اش را طبق وصیتش توی حیاط چال کردند. ..
پسرک
و این نیز بگذرد ... هی روزگار ..
پسرک
چیزی این میان گیر کرده است .. راهش را سد کرده ام وگرنه از چشم هایم سرازیر میشود ..
پسرک
خیلی وقت است که رویایت را جعل کرده ام
پسرک
چشم هایم را بسته ام .. کاش این همه داده نداشتم که خروجیشان این چنین هنگ کند ..
پسرک
به هر قیمتی شده خودم را بعلاوه ی تو می کنم
لایک

13 سال و 9 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 25 روز و 16 ساعت و 6 دقيقه قبل