پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
همه می دانند .. چیزی جز سیاهی و سپیدی باقی نمانده .. فقط مائیم که خاکستری هستیم روزی یا که سفید میشویم شاید هم سیاه .
پسرک
من جا زدم می ترسم ... نباید قسم می خوردم ...
پسرک
من و اگه از خودت دور نگه داری خوب میشم ؟! من از تاریکی نمی ترسم ..من از این شعله ها می ترسم .. که خاموش نمیشوند .. بیشتر جان می گیرند .. به خودت قسم ...
پسرک
این همه تب و تاب برای لمس مخمل چشمانت ...
پسرک
می ترسم اگه بهت بگم ناراحت بشی!
پسرک
چرا این ابر سنگین نمی باره ؟!
پسرک
چرا گفتم رفتی؟! تو هنوز اینجایی ! اینجا که که بودنش باعث بودنه منه ...
پسرک
نگو وقتی نیست .. من هنوز آماده ام .. ببین .. هنوز پوتین به پا دارمو کمر به رزم بسته ام برایت ...
پسرک
همه گُلا بعد رفتن تو .. دیگه دلشون نمیخواد وا بشن ...
پسرک
خودش حالش خوبه .. همشون خوبن .. تو چرا ناراحتی؟!
پسرک
.. تلفن زنگ می خوره .. میگه بیا اینجا پیش ما .. دور هم باشیم ..
پسرک
میشه چشامو ببندم و یادم بره ؟!
پسرک
صداهای نفس خودم را فراموش کرده ام ... چرا؟! اممم فکر میکنم ! به خاطر صدای نفس هایی ست که از تو در گوشم جا مانده ...
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 20 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 22 دقيقه قبل