پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
همیشه احمقم .. وای به روزی که با سیاست بشم ..
پسرک
خداحافظ ای دنیای سیاه من که درون چشمهایت گم شده ... فعلاً بای .. دیگه نمی تونم ...
پسرک
فقط سعی من این است که .. که ؟ که ؟! چه می خواهی بگویی؟!
پسرک
حالم خوش نیست .. نا موزونم ... بین و هست و نیستی گرفتارم که نه تو توانی آنرا جان بخشی و نه توانی دارم که خودم کارش را یکسره کنم ...
پسرک
همان صدایی که وقتی اشک میریختی و می گفتی نمی توانم .. به تو جرات گسست این زنجیر فولادی را داد ...
پسرک
همان صدایی که گوشَت را نوازش می داد .. به پاهایت قدرت می داد و به صدایت اراده که بگویی و باشی و بایستی ..
پسرک
این صدا هنوز هم همان صدای گرم و آشناست ..
پسرک
آخ .. صدای شکستن چیزی می آید ...
پسرک
به دنبال شبحی از تو آمده ام ...
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 32 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل