دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پسرک

من خلاصه میشوم میان بازوانت .. درباره »
پسرک
مرد - مجرد
امتیاز: 9548

دنبال‌شدگان

(1114 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1316 کاربر)

گروه‌ها

(119 گروه)

بازدید

پسرک
پسرک
در حلقه

من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..

پسرک
پسرک

این روزا بدجوری نگرانشم ...

پسرک
پسرک

امشب تولد سوگل خواهر زادمه ! تولدت مبارک عزیزم چه زود یک ساله شدی عزیزترینم دلتنگتم .. حیف که پیشت نیستم ...

پسرک
پسرک

همیشه یه جوری باش که وقتی کسی بهت اعتماد می کنه بعد از چند وقت احساس پشیمونی نکنه ...

پسرک
پسرک

شاعر میگه یار میاد ! آخه نصف شبی داره کجا میاد؟! من الان خوابم میاد !

پسرک
پسرک

کی خوایش میاد؟!

پسرک
پسرک

قدرت خاصی نمی خواد که یه کوهو جابه جا کنی ! فقط یکم فکر کن ...

پسرک
پسرک

تاحالا با سرعت نور حرکتی کردی ولی یهو بخوری به یه دیوار رد نشدنی؟!

پسرک
پسرک

یکم آهنگای ترنس گوش بدم ..

پسرک
پسرک

آهنگای قدیمی اعصابمو خورد میکنن ..

پسرک
پسرک

چقدر بده که عشق آدم شبیه آهنگای محسن چاوشی باشه !

پسرک
پسرک

فاصله سزای ما نیست .. تو بدون این جدایی حق ما نیست ...

پسرک
پسرک

کاریمی" تعریف می کند : "دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست . قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود. چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم! و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .

پسرک
پسرک

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند

این ارسال را بازنشر کرده است.
پسرک
پسرک

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

پسرک
پسرک

توجه کردین همه مردا مثل بچه هان و همه ی زن ها مثل مامانا ! !