پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
این روزا بدجوری نگرانشم ...
پسرک
همیشه یه جوری باش که وقتی کسی بهت اعتماد می کنه بعد از چند وقت احساس پشیمونی نکنه ...
پسرک
شاعر میگه یار میاد ! آخه نصف شبی داره کجا میاد؟! من الان خوابم میاد !
پسرک
قدرت خاصی نمی خواد که یه کوهو جابه جا کنی ! فقط یکم فکر کن ...
پسرک
تاحالا با سرعت نور حرکتی کردی ولی یهو بخوری به یه دیوار رد نشدنی؟!
پسرک
یکم آهنگای ترنس گوش بدم ..
پسرک
آهنگای قدیمی اعصابمو خورد میکنن ..
پسرک
فاصله سزای ما نیست .. تو بدون این جدایی حق ما نیست ...
پسرک
کاریمی" تعریف می کند : "دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست . قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود. چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم! و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .
پسرک
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 1 ساعت و 26 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 28 دقيقه قبل