پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه می روند ، تنها کسانی که با خود چتر می برند بکارشان ایمان دارند . ( چخوف)
پسرک
عقل گفت که دشوارتر از مردن چيست؟ عشق گفت فراق از همه دشوارتر است ...
پسرک
آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرارند. سانتایانا
پسرک
جوانی که فراموش می کند شاخه گلی به محبوبش بدهد، سرانجام وی را از دست خواهد داد! پائولو کوئیلو
پسرک
زمانی که فکر می کنی توی آسمون یک ستاره هم نداری، یکی یه گوشه دنیا هست که برای دیدنت لحظه شماری می کنه ! شکسپیر
پسرک
اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش، زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما برمی گردد. بتهوون
پسرک
هر وقت نتوانستی کسی را فراموش کنی بدان هنوز تو در خاطرش هستی ..
پسرک
وقتی به اضافه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی .
پسرک
اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد.
پسرک
هرچه انسان ها را بیشتر می شناسم سگ ها را بیشتر ستایش می کنم
پسرک
چقدر همسرتان را دوست دارید ؟
پسرک
اتل متل صفاتو ؛ دلم كرده هواتو ؛ الهى زود ببينم ؛ صورت مثل ماتو
پسرک
کاریمی" تعریف می کند : "دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست . قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود. چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم! و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .
پسرک
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 56 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 58 دقيقه قبل