دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پسرک

من خلاصه میشوم میان بازوانت .. درباره »
پسرک
مرد - مجرد
امتیاز: 9548

دنبال‌شدگان

(1114 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(1316 کاربر)

گروه‌ها

(119 گروه)

بازدید

پسرک
پسرک
در حلقه

من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..

پسرک
پسرک

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه می روند ، تنها کسانی که با خود چتر می برند بکارشان ایمان دارند . ( چخوف)

پسرک
پسرک

عقل گفت که دشوارتر از مردن چيست؟ عشق گفت فراق از همه دشوارتر است ...

پسرک
پسرک

آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرارند. سانتایانا

پسرک
پسرک

جوانی که فراموش می کند شاخه گلی به محبوبش بدهد، سرانجام وی را از دست خواهد داد! پائولو کوئیلو

پسرک
پسرک

زمانی که فکر می کنی توی آسمون یک ستاره هم نداری، یکی یه گوشه دنیا هست که برای دیدنت لحظه شماری می کنه ! شکسپیر

پسرک
پسرک

اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش، زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما برمی گردد. بتهوون

پسرک
پسرک

هر وقت نتوانستی کسی را فراموش کنی بدان هنوز تو در خاطرش هستی ..

پسرک
پسرک

وقتی به اضافه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی .

پسرک
پسرک

اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد.

پسرک
پسرک

هرچه انسان ها را بیشتر می شناسم سگ ها را بیشتر ستایش می کنم

پسرک
پسرک

چقدر همسرتان را دوست دارید ؟

پسرک
پسرک

اتل متل صفاتو ؛ دلم كرده هواتو ؛ الهى زود ببينم ؛ صورت مثل ماتو

پسرک
پسرک

کاریمی" تعریف می کند : "دیگو" با دریا آشنا نبود. " سانتیاگو" او را برد تا اقیانوس را کشف کنند. روزها به سوی جنوب سفر کردند. یه روز عصر، "سانتیاگو" به " دیاگو" گفت: پشته آن تپه ها، دریاست . قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظره کسی بماند، به میان شن ها دوید و ناگهان، در برابر اقیانوس بود. چنان عظیم بود، چنان درخشان بود، که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت، فریاد زد: چقدر بزرگ است ! کمکم کن تا نگاهش کنم! و استاد چنین تفسیر کرد: همان طور که هیچ کس نمی تواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم، نمی توانیم از چشم های هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آن چه بر ما رخ می دهد، یاری جوییم .

پسرک
پسرک

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند

این ارسال را بازنشر کرده است.
پسرک
پسرک

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!