پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
خداحافظ ای دنیای سیاه من که درون چشمهایت گم شده ... فعلاً بای .. دیگه نمی تونم ...
پسرک
فقط سعی من این است که .. که ؟ که ؟! چه می خواهی بگویی؟!
پسرک
حالم خوش نیست .. نا موزونم ... بین و هست و نیستی گرفتارم که نه تو توانی آنرا جان بخشی و نه توانی دارم که خودم کارش را یکسره کنم ...
پسرک
همان صدایی که وقتی اشک میریختی و می گفتی نمی توانم .. به تو جرات گسست این زنجیر فولادی را داد ...
پسرک
همان صدایی که گوشَت را نوازش می داد .. به پاهایت قدرت می داد و به صدایت اراده که بگویی و باشی و بایستی ..
پسرک
این صدا هنوز هم همان صدای گرم و آشناست ..
پسرک
آخ .. صدای شکستن چیزی می آید ...
پسرک
به دنبال شبحی از تو آمده ام ...
پسرک
همه می دانند .. چیزی جز سیاهی و سپیدی باقی نمانده .. فقط مائیم که خاکستری هستیم روزی یا که سفید میشویم شاید هم سیاه .
پسرک
من جا زدم می ترسم ... نباید قسم می خوردم ...
پسرک
من و اگه از خودت دور نگه داری خوب میشم ؟! من از تاریکی نمی ترسم ..من از این شعله ها می ترسم .. که خاموش نمیشوند .. بیشتر جان می گیرند .. به خودت قسم ...
پسرک
این همه تب و تاب برای لمس مخمل چشمانت ...
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 50 دقيقه قبل