داداِ جوجو
شبهای بی قراری من کم نبوده است... دیگر اسیر جغد و شباهنگ نیستم ...دستان من به سمت خدا هم شکسته شد دیگر برای دست دعا لنگ نیستم
داداِ جوجو
من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم....... ادامه (دیدگاه )
داداِ جوجو
آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز... هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش... نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید... اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...
داداِ جوجو
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت ...کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
داداِ جوجو
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه
داداِ جوجو
ويران ميكند توفان نگاهت درحاله اي از درد كه بي انتها مي نگرد و زمين خاموش و ساكت در يك تبسم سرد آسمان
داداِ جوجو
من در چشم تو کتاب زندگي را ميخوانم و هر بار که مژه هاي تو به هم مي خورد يک صحفه از اين زندگي را براي من ورق ميزند
داداِ جوجو
کاش وقتی آرزویی می کنیم ...از دل شفاف مان هم رد شود
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 18 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 48 دقيقه قبلهمچنین