داداِ جوجو
ســالها دیـده بــه راهش دوختم ...وز غـم هجرش فـراوان سوختم //دل بسی بی تـــاب امــا دم نزد...صــبــر را در مـکـتبش آمـوختم
داداِ جوجو
از((کلیم))این غزل سرمشق شد((پرتو))که گفت: ((دیده را کردی سفیداز انتظار ما مپرس))
داداِ جوجو
نیستی رجحان به هستی دارداندر کیش ما... ای اسیر حرص از داروندارما مپرس
داداِ جوجو
هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید زخاک... کشته عشقی است مدفون ازمزارمامپرس
داداِ جوجو
منتهای عزت ما حاصل ازبی عزتّی است... زلّت اینجا دولتست ازاعتبارمامپرس
داداِ جوجو
چشم بی نوریم فرق روزوشب ازمامخواه... شاخ خشکیم ازخزان وازبهارما مپرس
داداِ جوجو
تامگرروزی نشیندگردمابردامنش ...خاک ره کردیم خودراازغبارمامپرس
داداِ جوجو
تابی نشان زآن بی نشان جوئیم چون پیک صبا ...خانه بردوشیم ازشهرودیارمامپرس
داداِ جوجو
میرودعمری که درغمخانهٌ عجزونیاز چشم بردرمانده ایم ازانتظارمامپرس
داداِ جوجو
رنج عشق اربرده ای ازروزگارمامپرس... روزهجراردیده ای ازشام تارمامپرس
داداِ جوجو
دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد. از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد. اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت" دخترک به سگش تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم!" ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد. ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد. و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد... خدا ميدونه كه چقدر دوستدارم، منم به شهر خودم برگردم...؛
داداِ جوجو
لحظه ای یاخته های قلبم ، با آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردند و در گلویم نشستند... آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... . . امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است... و من هنوز بر خاکم. . . دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم .... روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، ...
داداِ جوجو
شبی در نهان خانه ی دل غرق بود...بر یار نامه ای می نوشت.میزبان بود و او میهمان دلش. نوای تار ، روحش را پرواز و دلش را شستشو می داد. حزنی زیبا و پرواز گونه بر قلبش می نشاند که با حزن مسائل روزگار تفاوتی عجیب ...
داداِ جوجو
گاهی از چشم هم می افتیم، بی آنکه ایستاده باشیم روی لبه ها یا کسی هل مان داده باشد.از چشم هم می افتیم ؛
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 7 ساعت و 23 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 7 ساعت و 22 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 12 ساعت و 53 دقيقه قبلهمچنین