دیـــــویــــــد
هــــــرگــــــز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد هــــــرگــــــز تنهايي آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نكنيد هــــــرگــــــز تحمل آدمها را از ميزان ايستادگي شان تخمين نزنيد هــــــرگــــــــــــز
دیـــــویــــــد
مباد که دلتنگی عادت هر روزمان گردد...
دیـــــویــــــد
اعتماد مثل كاغذه اگه مچاله شد، هر چقدر هم صافش كنى محاله به حالت اولش برگرده...
دیـــــویــــــد
این روزها هرکی پشت میز قاضی میشینه و برام حکم صادر میکنه ولی هیچکس نپرسید این همه درد برای چیه ...........
دیـــــویــــــد
آوای ساز من سکوت است شنیدنش گوش دل می خواهد........... ♥ همگی خوب بخوابید شب همگی آروم♥
دیـــــویــــــد
می ترسم... می ترسم از اینکه یک روزی یک جایی من وتو،خیلی دور از هم در آغوش یک غریبه...شب و روز بیقرار هم باشیم!
دیـــــویــــــد
یه روزی از فکر بی تو بودن ، نفسم بند میومد ، الان از تصور با تو بودن حالت تهوع میگیرم .
دیـــــویــــــد
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه هفثه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني ......فاصله وفاصله يعني دو خط موازي که هيچ وقت به هم نميرسند ياد گرفتم که در عشق هيچ کس به اندازه خودت وفادار نيست ياد گرفتم هر چه عاشقتري تنهاتري
دیـــــویــــــد
حوّا هم که باشی من آدم نمیشوم پس بیخودی جای بوسه سیب تعارفَم نکن
دیـــــویــــــد
هر که با گرگان مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا میکند
دیـــــویــــــد
تو شهر نقاشیا همه مشغول کار بودن به جز مداد سفید هیچکس به اون کار نمی داد بهش میگفتن تو به هیچ دردی نمیخوری تا یه شب که همه رنگا تو سیاهی شب گم شده بودن مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید - مهتاب کشید و اونقدر کار کرد که کوچیکو کوچکتر شد صبح اون شب جای خالی اون با هیچ رنگی پر نشد...
دیـــــویــــــد
كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم ، اما حالا چي؟ حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه
دیـــــویــــــد
نمیدانم که در غمخانه دولت چه گذشت/ان هنگام که مروارید چشمهایت در اشک درخشید/اما با تو میگویم که با گرمی دستهایت زنده ام>مادر
دیـــــویــــــد
بگذار گوشه ای بایستم
و به دوست داشتنی هایت حسودی کنم
حتی
به آن آیس پکی که با لذت می خوری!
دوست داشتنی هایت را که بالا و پایین میکنم
می بینم هیچ وقت جایی لابلای آنها نداشته ام!
دیـــــویــــــد
کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد : کهنه میخریم، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم ...
بی اختیار فریاد زدم : قلب شکسته ای - که روزگاری قیمت داشت - هم میخری؟
گفت: اگر برایت ارزش داشت، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا بشکند ...
راست میگفت ...
#علیرضا-بلوری
13 سال و 3 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 5 دقيقه قبل