arash
هستیم و با همیم، به نظر؛ اما خیلی دوریم… ما آدمها... به اندازه ی سانت به سانت این کابلهای مسی، و امواج وایمکس! و از پروفایل من تا پروفایل تو، از پیغام من تا چشمهای تو، از هم دوریم!
arash
رو بر گردوندی از تنها عشقت رو کی خیره میشه بی من چشمت دل سوزوندی منو بردی از یاد بی تاثیر بود پشتت دادو فریاد الکی تب میکردم راس راسکی میمردی با یه چشمک دلو تا آسمونا میبردی الکی دل میکندم که بگی وایسا برگرد نمیدونستم از دستم داری میشی دلسرد الکی بغض میکردم راستکی گریه کردی انقده بد بودم آخرشم ول کردی رفتی من پشیمونم برگرد حق با هیچ کی جز تو نیست هر چی بگی تو همونه دل به عشقت آروم نیست
arash
من و باران و خیابانهای شهر چه قدمزنانِ عاشقانهای! سپاسگزارم بانوی من اگر نرفته بودی این شب اینقدر زیبا نمیشد!
arash
دیروز، پینوكیو آدم شد و امروز، آدمها پینوكیـو من از عاقبت مادربزرگ می ترسم اگر، فردا، شنل قرمزی گرگ شود...
arash
نشانی را به او بده٬ تو تنها راه بلد این دیاری خوشبختی من عقابی ست گم کرده راه نشان آشیان را فراموش کرده جوجه های امید چشم انتظار مادرند نشان آشیان به او بده٬ تو تنها بلد این دیاری
arash
وقتی تمام راه را آمدم وقتی تا تو هیچ نمانده بود چقدر دیر یادش آمد خدا که ما قسمت هم نبودیم!