hasti khanom
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
hasti khanom
هیچی…
مثل یک عطر اشنا
عمق فاجعه رو
نمی کوبه تو مغزت…!!!
hasti khanom
بی حس شده ام از درد ! از بغــض ! فقط گاهـی خـط ِ اشکی …میسـوزانـد صـورتـم را
hasti khanom
ی ایی000 در “وا” میشود..... میروی… در “بسته” میشود… حتی در هم “وابسته” میشود.
hasti khanom
از وقتی رفتی با درو دیوار خونه تنها شدم نیستی ببینی چه جوری باغم و غصه رفیق شدم گاهی از زوردلتنگی بادرو دیوارخونه حرف میزنم گاهیم از شدت گریه خودم رو میزنم.
hasti khanom
آدمها برای هم مثل کتاب میمونند وقتی به آخرش میرسند میرن سراغ یکی دیگه یادمان باشد همدیگر را زود زود ورق نزنیم....
hasti khanom
قبل از خواب، فقـط و فقــط به تــــو فکر میکنم، به همه زندگیم؛ که تـــــو هستــــی... و می دانم كه میخوابی، و قبل از بسته شدن چشم هایت، به همه چیز فكـــر میكنــــی جـــٌــــز مـــن....!
hasti khanom
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
hasti khanom
سنگــــــدل ترین آدم روے زمین هم که باشے یکــــ لحظـــه یکــ آن یاد کسے روے قفســـه سینـــه ت سنگینے میکنهــ اونوقتـ به طــور کامـلا غریزے نفس عمیقے میکشے تا سنکــــــوب نکنے " کاملا غریزے
hasti khanom
هـر شـب از پُـشـت صـفـحـه کـوچـک ِ مـوبـایـل . . . در آغـوشـم مـیـگـیـری♥ . . . و نـمـیـدانـی کـه چـه آرامـشـیـسـت هـمـیـن آغـوش خـیـالـی♥ !!
hasti khanom
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش! هستی؟؟؟
hasti khanom
شـبــهـــا زیــــر دوش آب ســــــــرد رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را در حالی که هــــمــــه میگویند : خــوش به حـــالــَــش … چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.