dokhtare0aryaei
چــ ـنگ می انــ ـدازد چنــ ـگال رعــ ـد بــ ـر گــ ـیسوی ابــ ـر . ابــ ـر زخــ ـم میــ ـبارد بــ ـر ســ ـر شــ ـهر . تــ ـن مــ ـن در طــ ـراوت زخــ ـم هــ ـای ابــ ـر جــ ـان مــ ـیگیرد ...
dokhtare0aryaei
نگاه کن ...! آن دور دست ها یکی تنها به انتظار نشسته ... نثارش کن ... لبخندی عاشقانه را . دستی برایش تکان بده تا بشکند حصار سنگی تنهاییش را ...
dokhtare0aryaei
بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی... من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند.....
dokhtare0aryaei
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم...................دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
dokhtare0aryaei
دلم گاهی میگیــــرد، گاهی میســــوزد، گاهی تنگــــ میشود و حتی گاهی... . . . گاهی نه، خیلیـــــ وقتها میشکند، خیلی وقتــــها دلم شِکَـ سْـ ته امٌا هنوز میتَپـَـ ـــــد ...
dokhtare0aryaei
آن قَدَر حرفـــــ ـــ ـ در دلـَــم مآنــده کـــ ه در دهانــَم گره می خورنـد و لبــــ هایم را بــ ه هـَــم می دوزنـــد و تــو خیال می کنی مـَـرا با تــو حرفی نیستــــ ـــ ـ
dokhtare0aryaei
تو یادت نیست ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت
dokhtare0aryaei
نه معشوق خوبی بودی، نه عاشقی را خوب میدانستی! بیچاره من که قصه سادگیهایم را با تو گفتم
dokhtare0aryaei
تو آنقدر با گذشت بودی که از من هم گذشتی ...
dokhtare0aryaei
درخت که باشی ... سردی و گرمی روزگار را که چشیده باشی می فهمی که به عبور هیچ عابری اعتمادی نیست...
dokhtare0aryaei
واژه هــایم تــَـمام مــ ی شـَـود دلـَـم یک نـَـفـَـــــــــــــــــــــــــــــــر را میخــواهــَـد که مــُـدل نـَـقاشــ ی های نا ســُـروده ام باشـَـد ..........
dokhtare0aryaei
دلم گرفته بود ، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم ، در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم محکم مرا در آغوش خودش گرفت ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد و در گوشم گفت : دیوانه من که اینک در کنارتم میگفت تا آخرش باتوام ، عزیزم آرام باش ، من در کنارتم این را گفت و کمی آرام شدم ، اشک از چشمانم میریخت ، دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود ، دلم گرفته بود او دلش با من نبود
dokhtare0aryaei
نگاهت كا[!]ت تا دوباره در هوای امدنت بمیرم تو همیشه دعوتی راس ساعت دلتنگی
dokhtare0aryaei
در آغوش پر مهــــ ـرت بازکن ...جایی برای من به اندازه ی یکــــــ دانه ی برف پاک و بی آلایش! آری ! همین یک لحظه ی ساده، برایم کا[!]ت... فقط باش! بودنــــت کافیـــ ــست...
dokhtare0aryaei
فردا ! چه خواهی دید ؟ دست من پُر از شقایق های مرده ای خواهد بود که به دستان تو پرپر گشته اند ... جز این...دیگر چیزی بر دامن ندارم ...