پرتغال کوکی
عجب دوره زمونه ای شده که به خاطر حفظ رفاقتت باید خیلی از حرفارو توی دلت نگه داری تا حداقل کسی رو داشته باشی که بهش بگی رفیق ... مگه نه رفیق !
پرتغال کوکی
یه پیشنهاد به مدیران دنبالر : لطفا صفحه بخصوصی رو برای آگهی های استخدام اختصاص بدین مثلن چه شرکتهای دارن نیرو میگیرن و چه رشته هایی رو میخوان یا لینک آگهی استخدام رو بگزارن .... درصورتی که با این پیشنهاد موافقید اونو لایک کنید و بازنشر کنید ... با تشکر
پرتغال کوکی
ماجرا مال 13-14 سال پیش است. از مدرسه بر می گشتم و توی تاکسی صندلی کنار پنجره نشسته بودم. هنوز بچه بودم و با ماجرای اذیت و آزار توی تاکسی خبر نداشتم. مردی که کنارم نشست اما خیلی زود یادم داد. کم کم خودش را جابجا می کرد و من هرچه خودم را به پنجره می فشردم فایده نداشت. راننده تاکسی پیرمردی مو سفیدی بود. و من یه دختر 17-18 ساله که بدجور ترسیده بود. نمی دونم چه جرئتی پیدا کردم که برگشتم طرف مرد کنار دستی و گفتم: "آقا لطفا درست بشین." با صدایی که همون موقع فهمیدم بغض آلوده و عصبانیتش چیزی نمیونده تبدیل به گریه بشه. پیرمرد مو سفید راننده توی آینه نگاهم کرد و فکر کنم از همان نگاه عصبی و وحشتزده ام فهمید ماجرا از چه قرار است. ماشین را زد کنار. سرش را برگرداند عقب و رو به مرد کنار دستی من گفت :"آقا بفرمایید پایین." یک دفعه انگار آب خنکی ریختند روی صورت داغ کرده ام. مرد هم مثل من شوکه شده بود. ولی صدای راننده و نگاهش آنقدر محکم بود که نه جای بحثی گذاشت نه جای اعتراضی. مرد بی هیچ حرفی پیاده شد. پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت "خوبی دخترم؟" و من اشکهایم ریخت.
پرتغال کوکی
پسرخاله: دروغ بده. بدبختی میاره آقای مجری: آره، گرفتاری میاره - آدم دروغ بگه چوب شم می خوره - چی شده مگه حالا؟ - منم یه دروغ گفتم. مگه چیه؟ آدم اشتباه می کنه دیگه. مگه چیه؟ - حالا چه دروغی گفتی؟ - یه روزی از این نون گرد محلی ها دستمون بود. همسایه مون، خانوم جون گفت اینو ازهمین جاها گرفتی؟ گفتم بله. گفت ننه، دستم درد می کنه، پام درد می کنه، سرم فلانه. می شه چند تام برای من بگیری؟ گفتم باشه. - آخ، دروغ گفتی بهش که از اینجاها گرفتی؟ - آره دیگه، نمی دونستیم از کجا گرفته که. آخه همسایه بالایی بهمون داده بود. بعد رفتیم هر چی گشتیم نونوایی شو پیدا نکردیم. یه آدرس دادن، سوار کرایه. رفتیم. گرفتیم و با بدختی آوردیم. خیلی دور بود. خانوم جون گفت دستت درد نکنه. - خوب، دستت درد نکنه واقعا. همون موقع باید می گفتی نه این نونه رو من نمی دونم کجا دارن. - گفتم دلش میشکنه، گرفتیم دیگه. از اینجا بدبختی شروع شد. پس فرداش گفت چند تای دیگم بگیر. دوباره سوار کرایه. رفتیم از بیابونا گذشت. رسیدیم دم نونوایی. گفتن اونجا دیگه شده سنگکی. بایستی بری تو ده. دوباره وایسادیم. مینی بوس پر شد. رفتیم تو ده. - واسه چند تا
پرتغال کوکی
هیچ وقت آنچه را که بوده ای برای کسی تعریف نکن. چون دیگر آنچه را که هستی باور نخواهد کرد.