پرتغال کوکی
*** با یا حسین عشق من آغاز می شود .... *** صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین ***
پرتغال کوکی
چون خون گلوی اصغرت را دیدی / با دست خودت روبه خدا پاشیدی / یعنی به خدای خالق خوبی ها / ارزنده ترین هدیَه را بخشیدی ...
پرتغال کوکی
پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر / چون شیشه عطری که درش گم شده باشد . . .
پرتغال کوکی
از روزگار پرسیدم با آنهایی که با زندگی و احساساتم بازی کردند چه کنم؟ گفت آنها را به من واگذار کن که چرخ روزگاربالا و پایین دارد . . .
پرتغال کوکی
ای بی معرفت، اینه رسم رفاقت؟ مواظب باش وقتی شیطان را لعنت میکنی یا در حج رمی جمرات میکنی شیطان به تو نگوید «ای بی معرفت، این هم رسم رفاقت است؟ انسان که رفیقش را لعنت نمیکند، انسان به رفیقش سنگ نمی زند» اول رفاقتت را با شیطان قطع کن ، بعد او را لعنت کن و سنگ بزن. آیت الله مجتهدی تهرانی
پرتغال کوکی
مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» ... ادامه در نظرات: