Ehsan
خاطراتی که بوی تازگی میگیرد, روز هایی که هرگز برنمی گردد, عمری که به سرعت میگذرد... حسرتی که همیشه می ماند! حالم خوبه..... باور کن, عادت کردم!! حالم خوبه..... باور کن, عادت کردم
Ehsan
روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
Ehsan
شایدآنروزکه سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی بایدکرد.... خبری ازدل پردرد گل یاس نداشت... باید اینطور نوشت: هرگلی هم باشی چه شقایق! چه گل پیچک ویاس! زندگی اجباریست! زندگی درگرو خاطرهاست! خاطره در گرو فاصله هاست فاصله تلخ ترین خاطرهاست!!!
Ehsan
دریا هر چه دور شود ساحل باز هم کنار دریا میماند،ساحلتم دریای من.
Ehsan
باران نباش که با التماس به پنجره بکوبی و نگاهت کنند ! ابرباش تا با التماس نگاهت کنندکه بباری...
Ehsan
چندیست زیاران قدیمی خبری نیست از آن همه خوبی ومحبت اثری نیست چشم به در وگوش به گوشی دلم تنگ درکوچه ی تنهای ما رهگذری نیست
Ehsan
من اگرنقاش بودم کربلارا میکشیدم. نقشی از گلهای روی نیزه ها را میکشیدم. نقشی از دلهای عاشق نقش گلبرگ شقایق نقشی از نی ناله های نینوارامیکشیدم.نقش یک بانوی خسته نقش پهلویی شکسته نقش یک گودال و مردی سرجدا را میکشیدم.نقشی ازطفلی سه ساله نقش صدهاآه وناله نقش چشمی پر زژاله زین عزارا میکشیدم.نقش یک صحرای گلگون نقش یکتن غرقه در خون نقش یکبانوی محزون در بلا را میکشیدم.نقشی ازلبهای تشنه از دل زخمی زدشنه پیکرخونینپورمصطفی رامیکشیدم.ازشقایق ازاقاقی چشم واشک ومشکساقی از حسین وجه الهی من خدارامیکشیدم.یاحسین
Ehsan
میگن شبا فرشته ها ازآرزوی آدما قصه میگن واسه خدا، خداکنه همین حالا رویای توگفته بشه پیش خدا...
Ehsan
سقراط:اولین سرمشق زندگیم فراموش نکردن انسانهایی است که دوستشان دارم.
Ehsan
سلام . منو به جای زغال قلیونت قبول کن تا به احترام نفست خاکستر بشم
Ehsan
خدایا...کودکان گل فروش را می بینی ؟! مردان خانه به دوش...دخترکان تن فروش... مادران سیاه پوش...واعظان دین فروش...محرابهای فرش پوش...پسران کلیه فروش...زبانهای عشق فروش...انسانهای آدم فروش...همه را میبینی؟ میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد......
Ehsan
کی دنبالِ چــــی می گــرده ؟! __________________________ مامانم از صبح رفت خونه ی خاله م،منم از خدا خواسته دوست دخترمو آوردم! شب که مامانم اومد؛حس کردم یکمی باهام سرسنگینه! بعدش دوست دخترم زنگ زد و گفت: ببین ترو خدا شاکی نشیا!من یه چیزی خونه تون جا گذاشتم! جا خوردم،گفتم :چــی؟؟! حتما مامانم همونو دیده تحویلم نمیگیره! ولی قطع کرده بود! رفتم با استرس همه جا رو گشتم... روی تخت،زیر تخت،تو حموم،کفِ آشپزخونه،رو کاناپه ی هال، یادم افتاد موقع نشون دادن عکسای کامپیوتر یه بارم ..... خلاصه اونجارم زیرو رو کردم چیزی نبود! زنگ زدم بهش میگم: جونِ مادرت یکمی فکر کن ببین کجا گذاشتی،اصلا چی جا گذاشتی؟ صداشو لوس کرده میگه:یعنی تو نمیدونی؟ میگم:نه والا! بگو زود باش... میگه : قلبـــــــــــــــــمو ..! یعنی میخواستم خرخره شو بجوام!! بعد که خیالم راحت شده رفتم به مامانم میگم: چرا واسم قیافه گرفتی؟ میگه:این سوال داره مرد خرسِ گنده!!! توام شدی مثلِ بابات! صبح تا شب نبودم یه زنگ نزدی حالمو بپرسی!!
Ehsan
گاهی اوقات باید خداحافظی کنی با آدم هایی که دوستشان داری. آنها را به خدا بسپاری و به او اعتماد کنی ، بروی و دیگر هیچ وقت باز نگردی
Ehsan
یاد روزی به خیر که من و تو چنان به هم چسبیده بودیم، که گویی خدا هم نمیتوانست ما را از هم جدا کند. چه ساده جدا کردندمان و چه سخت شد به یاد آوردن آن روز. حالا من و مشتی خاطره.