Ehsan
اندازه یک سر کبریت دلم برات تنگ شده کوچیکه اما میتونه دنیارو به آتیش بکشه
Ehsan
sobhe zibaye 3 shanbye iraniyan azezam be shadi va mehrabani,,,,rozeton ghshang,,
Ehsan
خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشه می گه اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیم می رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشه خرگوش می گه اقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییم گرگم پا می شه می رن 3تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنه خرگوش می گه اقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیم شیره می پره می خوردش! گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟ این که حرف بدی نزد! شیره می گه نه بابا این پدر سگ هرروز اکس می زنه می یاد مارو می دوونه
Ehsan
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ…» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است… …با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند…. …نمی داند که کجا رفته. جی آنه ویلیس
Ehsan
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند ، همه چیز عوض شده بود… اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
Ehsan
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
Ehsan
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند… …و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.. بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم… …من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ه
Ehsan
بار الهـــــــــــــــی ! مهارت نگهداری از آنچه که به من عطا میکنی را در قلبم بکار زیرا من در از دست دادن ، استــــــــــــــــــاد شده ام...!
Ehsan
تنهایی یعنی بهم گفت ببین لطفا منو فراموش کن ، منو عذاب نده ، من دارم میرم ... ناراحت نیستی که ؟ گفتم نه بابا ، چرا باید ناراحت بشم ؟ زندگی خودته ، دل خودته ،اختیارت هم دست خودته ،با هر کسی که دوست داری باش ،به من ربطی نداره ... یکی نبود بهش بگه آخه لامصب زدی خورد و خمیرمون کردی بعد میگی ناراحت نباش؟ چشم ناراحت نمیشم نابود میشم..
Ehsan
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی تمام آخرت خویش را تباه کنیم به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم و خنده، به فرهنگ مرده خواه کنیم گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم برای سرخوشی لحظه هات هم که شده بیا گناه ندارد به هم نگاه کنی
Ehsan
اگر در باره انجام کاری احساس خوبی نداری, سعی کن کنارش بگذاری...احساس هم حرفی برای گفتن دارد
Ehsan
در قابلمه یا... دیروز دوستی که اهل یکی از شهرهای کوچیک جنوب کشوره واسم تعریف می کرد که هفته پیش تو شهرشون ریختن که ماهواره ها رو جمع کنن. دوست ما از ترسش زنگ می زنه به محل کار شوهرش و چون احتمال می داده که تلفن شوهرش شنود بشه اینجوری گزارش میده: - سلام عزیزم.خوبی؟ - سلام.چه خبر؟ - هیچی. میگم ها، اومدن تو کوچه و دارن ماهواره جمع می کنن. خدا رو شکر که ما ماهواره نداریم! - هااااااا، خوب ببین، می گم ها، برو از رو پشت بوم اون در قابلمه ها رو جمع کن و زود پز رو هم از برق بکش! تازه آقای نابغه زرنگ بعد از خداحافظی با خانومش به تمام دوستا و فامیلهاش هم زنگ زده و همین حرفها رو تکرار کرده! حالا تازه این دوست نابغه تر ما بعدا به شوهره اعتراض کرده که: تو چرا گفتی زود پز رو از برق بکش؟ خوب اگه تلفنتو گوش داده باشن که می فهمن زود پز برقی نیست و منظورتو می فهمن! یعنی هر کی دور و بر ماست اینجوری
Ehsan
صبح داشتیم از بهشت زهرا برمی گشتیم. تو ماشین مهستی می خوند مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه... داییم صندلی جلو داشت گریه می کرد، ما عقب داشتیم آروم بشکن می زدیم مهستی برای همه!!
Ehsan
چنین گفت زرتشت : اگر کلید قلبی را نداری ، قفلش نکن اگر کسی را دوست داری ، خردش نکن اگر دستی را گرفتی ، رهایش نکن عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر ، متنفر باش به مهربانی ، مهر بورز با آشتی ، آشتی کن از جدایی ، جدا باش و مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد ، زندگی با دلت نکند
Ehsan
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند. ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود. دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست. و این چنین توانستند زنده بمانند. بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسیننماید