Ehsan
من نمی دونم چرا بابانویل کادو میده اما حاجی فیروز گدایی میکنه!آخه چه وضعشه؟دلمو به چی خوش کنم؟:
Ehsan
این "کوفت" از عجیبترین کلمات زبان ماست که بنا به موقعیت، هم "عشوه" است، هم "فحش"؛ هم جای "آخی عزیزم!" مینشیند ,,,,
Ehsan
******************* دلتنگم...نه برای کسی... از بی کسی ...!!! خسته ام... نه از تکاپو... از در به دری...!!! نه دوستی ... نه یادی ... نه خاطره ی شیرینی...!!! تنهایم... تنهاتر از آن سنگ کنار جاده...!!! اما مشتاقم!!! مشتاق دیدار آن کس که صادقانه یادم کن,,,,
Ehsan
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن,,,,,,,,,,
Ehsan
تا آمدیم در دنیا " کیف مان " را بکنیم، " کیف مان " را به دست مان دادند و گفتند: زنگ تفریح تمام شد...
Ehsan
******************* دلتنگم...نه برای کسی... از بی کسی ...!!! خسته ام... نه از تکاپو... از در به دری...!!! نه دوستی ... نه یادی ... نه خاطره ی شیرینی...!!! تنهایم... تنهاتر از آن سنگ کنار جاده...!!! اما مشتاقم!!! مشتاق دیدار آن کس که صادقانه یادم کن,,,,
Ehsan
اگه کسي رو دوست داري ، نه براش ستاره باش نه آفتاب ، چون هردوشون مهمون زود گذرند ، پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي,,,,,,,
Ehsan
خروسه ميره لب ديوار ميبينه ماشين حمل مرغ رد مي شده صدا ميزنه بچه ها بياييد سرويس دخترها داره مياد ديدم ,,,,,,,
Ehsan
گاهي اینکه صبح ها دلت نمی خواد بیدار بشی همیشه نشونه ی تنبلی نیست! خسته اي از زندگي نمی خوای قبول کنی که یک روزِ دیگه شروع شده..
Ehsan
مستی چشمانت را تکرار کن برای من... من در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست می دارم. نگران نباش...... تو فقط از مرز چشم های ِ دلم، پا بیرون نگذار.
Ehsan
من برای خودم مینویسم، تو برای خودت بخوان. من حرف دلم را مینویسم، تو حرف دلت را بخوان. من برای عشق مینویسم، تو برای معشوقه هات بخوان حساب..بی حساب
Ehsan
نمی دونیم کدوم مسئله رو اول حل کنیم : اینکه به دخترا یاد بدیم که هر پسری مزاحم نیست یا اینکه به پسرا یاد بدیم که هر دختری فاحشه نیست ,,,,,,,,,,,,,,,,,
Ehsan
شاعر و فرشته شاعر و فرشتهای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار میشود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشتهای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ ,,,,
Ehsan
برای کسی که می فهمه هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمه هر توضیحی اضافه است ,,,,,

14 سال و 8 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبل