Ehsan
ماندن که درد ندارد ! این رفتن هاست که انسان را پر از درد میکن
Ehsan
وقتی ناراحتیـد پــول بشمارید سلامت نیوز: روانشناسان به افرادی که احساس درد و تنهایی می کنند ، توصیه می کنند زمانی که احساس ناامیدی و غم و اندوه می کنند ، پول بشمارند و اگر پول نداشتند ، پول دیگران را شمارش كنند . بررسی پژوهشگران مشخص كرد ، شمارش پــول ، روحیه انسان را بالا تقویت می كند ، حتی اگر پول متعلق به خودش نباشد . نتایج این بررسی ، همچنین موید آن است که به یاد آوردن پول هایی که در گذشته هزینه شده ، ممکن است سبب افزایش غم و اندوه انسان شود . پژوهشگران معتقدند ، معامله کردن با پول و فکر کردن به آن می تواند دردها یا احساس تنهایی فرد را کاهش دهد . پژوهشگران بر این باورند که فکر کردن به پول یا معامله کردن با پول ، روحیه انسان را بالا می برد و نگرانی او را رفع می کند . همچنین شمردن پول ، اعتماد به نفس انسان را افزایش می دهد . پژوهشگران در آزمایش های خود بر 84 دانشجوی چینی ، دریافتند بازی با پول ، انسان را خسته نمی کند ، ضمن اینکه روحیه او را تقویت میکند .
Ehsan
elahi fandogh beshi sanjab besham gazet begiram,,,, badesh sami bashi masmom besham barat bemiram,,,
Ehsan
Bagozar anche az daset raftani aset az daset beravad,,, Man chizira mikhaham ke be range ELTEMAS nayalodeh bashad,,
Ehsan
yek payan talekh behtaraz yek emtedad talkh aset,,,,
Ehsan
Tavanmandi dar jangidan ba adamha neset dar fahmidan anhaset,,
Ehsan
tashkhes enke ma neyaz be komak darim aghaz farayandeh roshed aset,,
Ehsan
manra hamintor ke hastam dostam dashte bash..agar namitavane man miravam va toham boro mojasameh saz sho,,
Ehsan
baske divar del man kotah aset,,,harke az kocheye delamn migozarad be havaye havasi ham ke shodeh saraki mikeshado miravad,,,
Ehsan
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت مرد خردمند به او گفت: «راز خوشبختی این است که همه شگفتیهای جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی» از کتاب کیمیاگر - پائولو کوییلو سخن روز : مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست...
Ehsan
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پلهها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمیداشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرشهای ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟» جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند...! خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتیهای دنیای من را بشناس. آدم نمیتواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانهای را که در آن سکونت دارد بشناسد.» مرد جوان اینبار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود مینگریست. او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را، ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟» مرد جوان قاشق را نگاه کرد و
Ehsan
تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی میکرد... به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم میخورد، فروشندگان وارد و خارج میشدند، مردم در گوشهای گفتگو میکردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی مینواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیها لذیذ چیده شده بود... خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد! خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!! مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پای
Ehsan
پادشاهی از عارفی پرسید، جمله ای برای من بگو وقتی که شادم، غمگین شوم و بر عکس! عارف گفت: "این نیز بگذرد".
Ehsan
ریخته سرخ غروب جا به جا بر سنگ کوه خاموش است می خروشد رود مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کمبود سایه آمیخته با سایه سنگ با سنگ گرفته پیوند روز فرسوده به ره می گذرد جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پی یک لبخـــــند.
Ehsan
تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخو گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت منو فریاد منی دستای تو خورشیدو نشون میدن چشمای بستمو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بی زاری شده روزو شبهاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه بزرگ بیداری باش