elahenaz
داستان من و تو از آنجا شروع شد که پشت شیشه ی بی جان مانیتور به هم جان دادیم ... ! با دکمه های سرد کیبرد ، دست های هم را گرفتیم و گرمایش را حس کردیم ...! با صورتک ها ، همدیگر را بوسیدیم و طمع لب هایمان را چشیدیم ...! آهنگی را هم زمان با هم گوش کردیم و اشک ریختیم ...! شب بخیر هایمان پشت خط های موبایلمان جا نمی ماند
elahenaz
من که از اینجا نمی روم ... تو هم که هیچوقت نمی آیی ! میخواهم بدهم درهای بی دستگیره بسازند برای این خانه . . .
فدات عزیزم


13 سال و 4 ماه و 16 روز و 22 ساعت و 17 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبل

13 سال و 4 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 43 دقيقه قبل