elahenaz
روزی دوباره به سراغم خواهی امد . ولی می دانم که شادابی ات را در پس جاده های جوانی گم کرده ای ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت ، در زلال چشمانت خیره خواهم شد و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام
elahenaz
در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری همه چیز از احساست پیداست ، در این لحظه های نفسگیر ، چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار و این دل عاشق من ، همیشه بهانه میگیرد از من … بهانه تو را ، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را، تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را! در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من ، جز یک دل بهانه گیر باز هم گرچه نیستی در کنارم ، اما در این هوای سرد ، عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته… به این خیال که تو هستی ، همه چیز سر جای خودش باقیست ، تنها جای تو در کنارم خالیست، به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست ، تنها درد من در این شبها ، تنهاییست ! به این خیال که تو هستی ، بی خیال همه چیز شده ام ، در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام! کجا بیایم که تو باشی ، کجا بروم که تو را ببینم ، کجا بنشینم که تو هم بیایی،دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی ،همیشه در قلبم میمانی اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟........
elahenaz
گرفته دلم ، کجایی که سرم را بگذارم بر روی شانه هایت ، تا پی ببرم به آن دل پر از نیازت ، تا تو را در میان بگیرم ، تا همانجا در آغوشت برایت بمیرم…
elahenaz
دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که بیرون می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست ... ممُل" را پیدا کنم .. از نجاری ها که میگذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم .. تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ...,
elahenaz
انشالله مساوی بشه که طرفداران هر دو تیم خوشحال باشند
elahenaz
بچه که بودم مامانم می گف تو خیابون پفک و چیپس و اینا نخور شاید یه بچه ای ببینه دلش بخواد ... یکی نیس همین مطلبو به این دختر پسرایی که سفت همدیگرو بغل می کنن و راه می رن انتقال بده .
elahenaz
یک ساندویچ خریدم روش با فونت"36تیتر" نوشته : با سس یک نفره رایگان انگار بلیط سفر به آنتالیا گذاشته توش
elahenaz
مریض بودم مامانم داشت داروهام رو میداد ..., که داداش کوچیکم اومد گفت منم از اینا میخوام ..., مامانمونم گفت : الهی مامان بمیره برات ..., اینا پی پیه ، فقط داداش باید بخوره ..., بچه هم گفت : اه اه رفت دنباله بازیش ..,
elahenaz
تو جاده ای که انتهاش معلوم نیست سواره یا پیاده بودن مهم نیست.اما اگه همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده آرزوت میشه...!
elahenaz
نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟ بینا : آره نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟ بینا : تو واقعا" نابینایی ؟! نابینا : مادرزاد! بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟! نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی