elahenaz
ای بهانه ی زندگی ام تو را دوست دارم به اندازه ای که نه می توانم بنویسم و نه ابرازش کنم پس تو با قلبت که دریایی بی کران است احساسش کن دوستت دارم تا زمانی که دوست داشتن معنا دارد . . . .
elahenaz
وقتی یه همکلاسی راهنمایی دبیرستانت میبینتتو میگه وای چه عوض شدی آدم خجالت میکشه که این عوضی هنوز اون قیافه شیش ضلعی اول صبامو تو صف صبحگاهی یادشه !
elahenaz
یه وختا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه که دوس داره یکی یوهو بگه….کاااااات….عالی بود عالی… خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!
elahenaz
به نظرم میتونن دیوارای حموم رو از جنس لیف درست کنن که آدم راحت مثل خرس کمرشو بکشه به دیوار دیگه اینهمه مشقت برای لیف کشیدن کمر نکشه !
elahenaz
به دلم نشستی ولی دو زانو! معذب نباش، برو عقب قشنگ تکیه بده، پاهاتم دراز کن، این دل فقط جای توئه
elahenaz
چقد لحظه غیر قابل تحملیه که یکی از اشناهاتون حس خوشمزگیش گل کنه بشینه نیم ساعت از رو گوشیش جوکای تکراری و لوس تعریف کنه و تو مجبور باشی الکی بخندی به هر جک مسخرش خاک بر سر اون لحظه
elahenaz
مامانم يه ظرف گنده ژله گذاشته جلوم، ميگه نوش جان بفرما. ميگم مامان مگه من گاوم اينهمه ژله بخورم؟ ميگه بخور بابا! تمامشو خوردم، مامانم اومده ميگه:حالا دیدی؟! من
elahenaz
وقتی خدا زن را آفرید گفت:به به چه موجودی آفریدم. وقتی مرد را آفرید گفت:عیب نداره سوار ماشین مدل بالا میشه به چشم میاد...
elahenaz
قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید، به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم به درگاه خدا زاری می کند.
elahenaz
روزي يک زوج پنجاهمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند... آنها به خاطر اينکه در طول ۵۰ سال کوچکترين اختلافي با هم نداشتند در شهر مشهور بودند تو اين مراسم خبرنگارهاي محلي هم جمع شده بودند تا راز خوشبختي شون رو بفهمند... خبرنگار پرسید : آقا واقعا باور کردني نيست؟ يه همچين چيزي چطور ممکنه؟ شوهر روزهاي ماه عسل رو بياد آورد و گفت : براي ماه عسل رفتيم به یک جزیره زیبای شرقی و اونجا براي اسب سواري هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم... اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش بود ! سر راهمون اون اسب ناگهان رم کرد و همسرم رو زمين انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : اين بار اولته ! دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد از مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم نگاهي با آرامش به اسب انداخت و گفت : اين دومين بارته !!! بعد بازهم راه افتاديم ، وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت اون با آرامش تفنگشو از کيف دراورد و با آرامش شليک کرد و اسب بیچاره رو کشت !!! سر همسرم داد کشيدم و گفتم : چيکار کردي رواني؟ حيوان بيچاره رو کشتي ؟!
elahenaz
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟ میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم…