خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی که خواندن آن خالی از لطف نیست. عبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! کاپشن خوشگلت کو ؟ گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم: آره گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم... #فقط لایک کنید برا شادی روحش
روزها با لحظه هایش خسته ام کرده است ، اما من تنها به امید اینکه دوباره تورا خواهم دید سردی روزها را با تمامی لحظه های تلخش بی هیچ ارزویی جز ارزوی گرفتن دوباره ی دستان تو تحمل میکنم.
همه جای دنیا پسر ها و دختر ها در روز نیم ساعت با هم هستند و بیست و سه ساعت و نیم دیگه رو به کارهای عادی زندگی خودشون مشغولن(خوردن ? خوابیدن? مطالعه? درس خوندن? کار کردن و..) اما تو ایران دختر ها و پسر ها بیست و سه ساعت و نیم به این فکر می کنن که چطوری میشه نیم ساعت با هم باشن
حتمآ جیگرمـ
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 54 دقيقه قبلشوورت هم اومده مرموز داره نگات میکنه
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 53 دقيقه قبلاومد جدآ ؟
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 51 دقيقه قبلاره چند دقه ای دیدم بود
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 47 دقيقه قبلهیم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 43 دقيقه قبل