elinaz
قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین ، فرش های کهنه را مردم گران تر می خرند
elinaz
مهم این نیست که در عشق شکست بخوری مهم این است که در عشقی که به خدا داری شکست نخوری
elinaz
همین امروز دوستم بدار شاید فردائی نباشد
elinaz
من کویر خسته ام نوئی نم نم بارون دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون
elinaz
من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست اشتیاقی است که هر لحظه و هر ساعت دارم
elinaz
ﺧﯿﺎﻧﺖ یک اشتباه نیست درست ترین اتفاق در یک رابطه ی اشتباست
elinaz
ﺍﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺷﺪ / ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ / ﻭ ﺍﯾﻦ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﺻﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻣﻮﺧﺘﻢ
elinaz
ﺩﻟﻢ ﺑﭽﮕﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ! ﺟﻠﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭘﺎ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺮﻧﺪ؟!
elinaz
تو را در قلب شعرم میگذارم به نام عشق آن را مینگارم تمام حرف من در شعر این بود تو را تا بی نهایت دوست دارم . . .
elinaz
افتخارات پسرا : ۱-درس خوندم لیسانس گرفتم ۲-خدمت رفتم ۳-کار پیدا کردم ۴-ماشین خریدم ۵-خونه خریدم ۶-ازدواج کردم ۷-بچه دار شدم ..
elinaz
حال گیری عاشقانه ::: دختر جوانی برای یک مأموریت اداری چند ماهه به مسافرت رفت. پس از دوماه، نامه ای از نامزد خود دریافت می کند به این مضمون : «لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت چند بار به توخیانت کرده ام! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست» باعشق : روبرت دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار پسر، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از برادر، پسرعمو، پسردایی … خودشان به او بدهند و همه آن عکس ها را با عکس روبرت، نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون : روبرت، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان با عشق : لورا …!
elinaz
ﺗﻮ ﻣﺠﻠﺲ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﻪ ﺍﺭﮐﺴﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﻦ ﻏﺬﺍ ﮐﻤﻪ ﮐﻪ ﺿﺎﯾﻊ ﻧﺒﺎﺷﻪ ، ﺍﺭﮐﺴﺖ ﻣﯿﮕﻪ : ﺳﯿﺎ ﻧﺮﻣﻪ ﻧﺮﻣﻪ ، ﺳﯿﺎ ﻏﺬﺍ ﮐﻤﻪ ، ﺳﯿﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﯾﮑﯽ ، ﺳﯿﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﯿﭽﯽ
elinaz
یچاره دلم با دیدنت باز هم لرزید نمیدانست تو همان بی وفای دیروزی بیچاره دل است عقل ندارد
elinaz
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست/ از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست
elinaz
اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان
elinaz
من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها.... می خواهم با تو سخن بگویم.... می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم... می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود... شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من... و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند... کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود... اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد... حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم... پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...