ال ناز
قبلنا شاملو که می رفتم یکی بود,عمو علی صداش می کردن...یه موجود یه متری که شناسنامش بوی میدون راه آهن میداد/موهاش از دندوناش سفید تر بود/چشاش نور نمی فهمید اونقدر که وقتی می خواست شاملو بخونه نوشته هارو به عینکش می چسبوند و می خوند...,از اون آدمای دنیا دیده بود,اما هیچکس و نصیحت نمی کرد.../همیشه می خندید فقط,بدون حساب کردن داشته هاش و نداشته هاش.../گاهی وقتام خیره میشد به چنتا قبر اونطرف ترو سیگار به سیگار خنده هاشو دود می کرد و زیر لب آروم واسه خودش می خوند...(ادامش رو می تونید تو بلاگم بخونید)
این ارسال را بازنشر کرده است.

14 سال و 2 ماه و 8 روز و 15 ساعت و 12 دقيقه قبل