ال ناز
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
ال ناز
از حال من میپرسی؟
نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !
اینگونه است حال من ، چیزی نپرس
ال ناز
گاهــــی اوقاتـــــــ فکـــــر کردن به بعضیــــها ، ناخــــوداگاه لبخــــــندی روی لبانتـــــ مینشـــاند . . . دوستـــــ دارم این لبخنـــــــدهای بیگـــــاه را .
ال ناز
دیشب خدا را دیدم آن گوشه میگریست ، من نیزگریستم ، ... هر دو یک درد داشتیم... آدم ها !!
ال ناز
کاش ! کمی از دیوانگی من سهم تو بود ...
تا این قدر منطقت را به رخم نمی کشیدی
ال ناز
در مقابل تقدیر خداوند مثل کودک یکساله ای باش که وقتی او را به هوا می اندازی ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت
ال ناز
گاهی ترس مبهمی مثل یک توهم گنگ تا ته اعماق وجودم رو آزار میده ...
ال ناز
کاش شاعران شهرم همانگونه که از قد وبالای یار میگفتند
از ابروی کمان وموج گیسوان و سوز هجران دلدار میگفتند
نظری به بی دلان قربانیا ن مواد در زندان میکردند
از دفن هزاران گل از شکستن بال کبوترها میگفتن
ال ناز
آرزویم ای خــدا بوسیدن دستان توست
ال ناز
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست.... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست.... تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم.... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.... تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست وانتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد....
ال ناز
گر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
دکتر علی شری
ال ناز
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان...