ال ناز
وقتي سخن از عشق مي شود نميدانم بخندم يا بگريم...!
ال ناز
بوی بهار رو می شنوی
بوی گل و چمن و رودخانه و حتی باران بهاری
بهار که میاد ، شور زندگی بیش از همیشه میشه
و طبیعت زندگی عاشقانه ای رو آغاز می کنه
بهار در راه ا
ال ناز
با وفا باشی جفایت می کنند بی وفایی کن وفایت می کنن مهربانی گرچه آیینی خوش است مهربان باشی رهایت می کنند
ال ناز
تو میروی
و من به جای کاسه آب
پشت سرت اشک میریزم
شاید درست گفته باشند
و تو بر
ال ناز
بدان که نماز زیاده خواندن،کار پیر زنان است و روزه فزون داشتن ،صرفه نان است و حج نمودن تماشای جهان است اما این را بدان که نان دادن،کار مردان است
ال ناز
زندگی باید کرد... گاه با یک گل سرخ... گاه با یک دل تنگ! گاه باید رویید در پس این باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان...
ال ناز
ما ریشه ی لحظه های بی بنیادیم
مــــا خــــــــاک عبور ناکــــجا آبادیم
ما فلسفه ی گذشتن از خویشتنیم
بادیــم و اســـــــیر هر چه بادا با
ال ناز
به یاد اون شب..... شبی که هیچ وقت تکرار نشد...
ال ناز
به یاد اون شب..... شبی که هیچ وقت تکرار نشد...
ال ناز
دوست داشتن ... دوست داشتن آن است که : زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد ...!
ال ناز
یک شبی مجنون نمازش راشکست / بی وضو درکوچه لیلی نشست عشق آنشب مست مستش کرده بود/ گفت یارب ازچه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای / خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگرنیستم / این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم / دررگت پیدا و پنهانت منم سالها باجورلیلا ساختی / من کنارت بودم و نشناختی ...
ال ناز
ما گذشتیم و گذشت آنچه که با ما کردی ، تو بمان بادگران وای به حال دیگران
ال ناز
کاشکی میدونستی چقد دلتنگ دیدن توام ... حتی شده چند ثانیه تو رو تو آغوش بگیرم
ال ناز
من بزرگترین پارتیه دنیا رو دارم……..خدا