اميررضا
توسط موبایل
از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.
اميررضا
تا جایی كه به یاد دارم اسب ها ، درشكه ها را كشیده اند ولی انعام را درشکه چی گرفته ! به چشمان اسب ، چشم بند زده بر دهانش پوز بند ، تا نبیند و حرف نزند... چه آشناست زندگی درشكه چی و اسب ها
اميررضا
چه تلخ محاکمه میشوند پائیز و زمستان که برای جان دادن به درختان ، جان میدهند وچه نا عادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود.
اميررضا
آدمهاي دنياي من تنها فعلهايي را صرف ميكنند كه برايشان صرف دارد!! آدمهاي دنياي شما چطور؟؟؟
اميررضا
حـالا کـه میـخـواهـی بـروی لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار … دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه!
اميررضا
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز، او ما را ... فردا ؟
اميررضا
ذهن ما باغچه است گل در آن باید كاشت گر نكاری ، گل من علف هرز در آن می روید زحمت كاشتن یك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است ...!
اميررضا
دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون
اميررضا
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!
اميررضا
اگه علی دایی شعار تولید ملی رو پاس میداشت؛ و به جای پرادو، پراید سوار میشد، الان تو قطعه قهرمانان بهشت زهرا بود..! .
غصه ؟ من؟
13 سال و 3 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 30 دقيقه قبل توسط موبایلگفتم اشتباه شده ها
13 سال و 3 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 27 دقيقه قبل توسط موبایل
13 سال و 3 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 25 دقيقه قبل توسط موبایلبا سرعت مناسب از كوچه علي چپ عبور كنيد
13 سال و 3 ماه و 9 روز و 18 ساعت و 23 دقيقه قبل توسط موبایلانقدر غمو دیدم برای من شخصا دیگه کلمشم خنده دار شده
13 سال و 3 ماه و 9 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبل