دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

اميررضا

عضو انجمن بازيگران خانه تئاتر و موسس گروه هنري شاپرك. گروه هنري شاپرك فعاليت هنري خود را در زمينه ت... درباره »
اميررضا
مرد - مجرد
امتیاز: 3179

دنبال‌شدگان

(460 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(424 کاربر)

گروه‌ها

(8 گروه)

بازدید

اميررضا
اميررضا
توسط موبایل

از خنده های ظاهری ام تا ظاهر خنده دار ترم که بگذریم فقر در قامت پانتومیم به ارضای جیب خالی هیچ دلقکی قد نمیدهد، مادامیکه اجتماع همیشه برای درد های خنده دار رژیمی هورا میکشد... یک جای کار دردهای پست مدرن میلنگد، یک جای زخم ها با مرهم جور در نمی آید، تف میکنی به آبروی هرچه که خواستن اش خنده دار تر است. باید بخندانی تا باور جیب خالی ات را عوض کنی، مبادا عذابی را در وجدان اجتماع رزرو کنی، باید آنقدر در جلد خنده هایت فرو روی، گه ایمان بیاوری تو تنها سمبل دردخایی هستی که وجدان جمعی جامعه در تو به ودیعه گذاشته است.

اميررضا
اميررضا
در میکده

خدایــا .. تا خـــرخـــره پر از دلتنگــــیم ،مـــرســی! دیگــه میــل ندارم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

یکی میگفت : باید از کنار مشکلات زندگی با سرعت عبور کنی و بگی مییییگ میییییگ !!! اما انگار نمی دونست مشکلات نشستن رومون و میگن : انگوررررررری ، انگوررررررری !

اميررضا
اميررضا
در میکده

ته دریاها نمایشنامه یی روی صحنه میآوری كه در آن ماهیها شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیر جه میروند ، همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم مینوازی ، كه بی اختیار ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها میكشاند . در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود دارد، كه به ماهیها می آموزد "زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز میشود"

اميررضا
اميررضا
در میکده

تا جایی كه به یاد دارم اسب ها ، درشكه ها را كشیده اند ولی انعام را درشکه چی گرفته ! به چشمان اسب ، چشم بند زده بر دهانش پوز بند ، تا نبیند و حرف نزند... چه آشناست زندگی درشكه چی و اسب ها

اميررضا
اميررضا
در میکده

بعضیا تو زندگیت نقش دیوارو بازی میکنن ، نه دوست داری خرابشون کنی ؛ نه میتونی بهشون تکیه بدی … !!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
اميررضا
اميررضا
در میکده

چه تلخ محاکمه میشوند پائیز و زمستان که برای جان دادن به درختان ، جان میدهند وچه نا عادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود.

اميررضا
اميررضا
در میکده

آدمهاي دنياي من تنها فعلهايي را صرف ميكنند كه برايشان صرف دارد!! آدمهاي دنياي شما چطور؟؟؟

اميررضا
اميررضا
در میکده

حـالا کـه میـخـواهـی بـروی لطفــا قـدمـهـایـت را تنـدتـر بـردار … دلـم را فـرستــاده ام دنبـالِ نخــود سیـــاه!

اميررضا
اميررضا
در میکده

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز، او ما را ... فردا ؟

اميررضا
اميررضا
در میکده

به " او " بگویید، دیگر " او " های نوشته های مرا به خود نگیرد، از این به بعد او دیگر آن " او " نیست........

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

ذهن ما باغچه است گل در آن باید كاشت گر نكاری ، گل من علف هرز در آن می روید زحمت كاشتن یك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است ...!

اميررضا
اميررضا
در میکده

دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون

اميررضا
اميررضا
در میکده

زیبا ترین لباسی که میتونه زن را بپوشونه ... بازوان مردیست که دوستش داره ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

بسیجیه سوار تاکسی میشه به راننده میگه این رادیو را خاموش کن چون در مذهب ما شنیدن موسیقی حرام است بعد اضافه میکنه که درزمان پیغمبررادیوو موسیقی نبود، مخصوصأ موسیقی فرنگی که مال کفار است راننده رادیو را خاموش میکنه، تاکسی را متوقف میکنه و درب تاکسی را باز میکنه بسیجیه میپرسه چرا ایستادی؟؟ تاکسی چی میگه :در زمان پیغمبر تاکسی نبود!!! شما بفرمایید پایین منتطر شتر بشید

این ارسال را بازنشر کرده است.
اميررضا
اميررضا
در میکده

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!" مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!