•▪●۩ اسی ۩●▪•
آب را گل نکنید شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ز حيرتِ اين صبحِ نابهجای خشکيده بر دريچهیِ خورشيدِ چارتاق بر تارکِ سپيدهیِ اين روزِ پابهزای، دستانِ بستهام را، آزاد کردم از زنجيرهایِ خواب.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
برای اعتراف به کلیسا میروم .رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم و همه گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم .بخشیده خواهم شد به یقین ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آه ، ديگر ما فاتحان گوژپشت و پير را مانيم بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته كوسهامان جاودان خاموش تيرهامان بال بشكسته
•▪●۩ اسی ۩●▪•
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
در دایره ای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت،نه نهایت پیداست کس می نزد دمی درین معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دکتر علی شریعتی # « انسان سراسیمگی میان شرق و غرب خویش است. مگر نه انسان یک عالم کوچک است؟ پس هم هند را در خود دارد و هم آتن را. »
•▪●۩ اسی ۩●▪•
دستهایت را زیر تنهاییم ستون کن که من از آوارگی بی تو بدون میترسم .
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟ کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟ آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم....