•▪●۩ اسی ۩●▪•
هي رفيق... فردا كه صبح در آينه به خود گفتي «سلام» به ياد داشته باش كه اينجا «سالهاست آينهها شكستهاند...»
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اينجا پيش هر كسي و هر جايي و هر زماني، تو بايد آن چيزي باشي كه نيستي. آنقدر نقش بيمار بازي كني تا بيمار شوي. در اين گوشه دنيا، رفقاي همسن تو هر يك به رخوتي گرفتارند. هر روزمان، يك سال باخت و هر سالمان يك عمر خستگي است.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اينجا همه در تنهايي خود آرزوهايشان را حبس كردهاند.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اين روزها من پشت يك سدم، جمع شدهام، يا فرو خواهم رفت يا خواهم شكست...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
آب رفته را نميشود به جوي بازگرداند. اما اينجا من چشمم به آسمان است... حرف من باران است...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من تكه اي فرياد شده ام. من تكه سوزان و گدازاني از هيچ بر گردن دارم، شمشير مي خواهم و فرياد. فرياد. فرياد... ... - آزارم ندهيد...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
خستهام، خستگي آميخته با خشمي كه مگس وار در هرچه فضاي اطراف است ميچرخد و مي چرخد و از دِماغ و حوصلهام دست برنميدارد.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است