faafaa
داداشی............دیدگاه.............
faafaa
مادر....................دیدگاه..........
faafaa
...........................
faafaa
نه از خودم فرار کرده ام......... نه از شما........... به جستجوی کسی رفته ام ....که مثل هیچ کس نیست ............نگران نباشید......... یا با او باز می گردم .......یا او بازم می گرداند........ تا مثل شما زندگی کنم. ...................<محمدعلی بهمنی >
faafaa
آن خدا، خدایی است که مردم را "عیال خودش" می خواند و خانواده اش (اناس عیال الله)، خدایی است که خانهء خودش را خانهء مردم می خواند (ان اول بیت وضع للناس)، خدایی است که جامعه بشری، در کنار انسان و همدست و همداستان انسان، با ظلم و با جور و فساد مخالفت می کند، خدایی است که پیامبر بزرگش، پیامبر شمشیر است و بقول رودنسون "پیامبر مسلح" است (او به عنوان حمله این وصف را می آورد و من به عنوان افتخار!) البته پیامبر من مثل پیامبر مسیحیت کاتولیک رومی نیست که میان ظالم و مظلوم، آقا و برده، استعمار روم و استعمارزده فلسطین، عشق و محبت تبلیغ کند و با چند تا نصیحت (که به درد موضوع انشاء می خورد) در برابر امپراتوری وحشی و نظامی جهان، بخواهد تودهء ذلیل را نجات دهد و بعد هم دو تا آجان بیایند و منجی قوم اسیر را مثل یک اسیر بگیرند و ببرندش بالای دار و پیامش هم این باشد که "ای ملت اسیر استعمار رومی! کار قیصر را به قیصر واگذار کنید و کار خدا را به خدا! اگر آنها به یک طرف صورتتان کشیده زدند رسالت شما این است که طرف دیگر صورتتان را تقدیم ظالم کنید"! ............شریعتی
faafaa
اونــی کــه از من گــذشـــت...................... واســه مـن درگذشـــت.............. روحــش شــاد و یــادش فــرامــوش.................
faafaa
ﻫـــــﻮﺍ ﮐـــﻪ ﺳــﺮﺩ ﻣـــﯿﺸــﻪ........... ﺁﺩﻡ ﺑــﺎﯾﺪ ﯾـــﮑﯿﻮ ﺩﺍﺷــﺘﻪ ﺑـــﺎﺷﻪ................... ﺑَــﻐـﻠﺶ ﮐُـﻨــﻪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫـــﻮﺍ ﻣـَــﺮﺽ ﻧـــﺪﺍﺭﻩ ﮐــﻪ ﺍَﻟَـــﮑــﯽ ﺳﺮﺩ ﺷﻪ...................... . ﻭﺍﻻﺍﺍﺍﺍﺍﺍ
faafaa
شبتون خوش.....................
faafaa
به درک که ناراحتی............... به درک...................والا.............
faafaa
تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟ ...........عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد.......... و تو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشي ! .................
faafaa
کــاش مـیدانستــــم حکمــــت ایــــن روزگـار چـیـست............... ، کـه روز بــه روز .................تـو یـ ـوسـف تــر مـیشـوی ................و مـن یـعــقـوب تــر !!؟ .............
faafaa
روزي ازم پرسيدي:بزرگترين آرزوي توچيست؟ گفتم:تحقق يافتن آرزوي تو....... اما افسوس هرگزندانستم آرزوي تو جدايي از من بود ............
faafaa
تقدیم به همه ی مردای دنبالری............................................من از تبار فرهادم….. از تبار نرســیدن..... از تبــــار نداشتن!.... از تبار كوه كنــــدن و دل نكندن!...... !!!تو امــا خسروت را پیدا كن!........... شاد باش كه تو...نه از تبار منـــی……….
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 26 دقيقه قبلبه موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم ........................
ادامه..........
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 25 دقيقه قبلمیخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم .................