faafaa
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است............دیدگاه
faafaa
اگر بروی......... تمام چيزهـــــاي ِ عادي....... يادگاري مي شــــوند.......... حساس مي شـــوند....... ترك برمي دارنــد....... بر مبل نمي شــــود نشست...... كه تو آنجا نشسته بودي........... هوا را نمي شود نفس كشـــيد............ كه عطر تو آنجا بوده است........... وقتي نيستي.......... همه چيــــز............ تو را يادآوري مــــي كند.............. تو را و نبودنت را............
faafaa
آنقدر میشناسمت که با ضرب قدم هایت میـــــدانم ، امروز چه احوالـــــی داری...
faafaa
فرزندت است؟........... در آغوشش بگیر........ معشوقهی توســــت؟..... ... لبهایش را سخت ببوس..... دوست هستیـــد؟ ... خوب به همدیگر نگاه کنید........ در سرزمین ِ من...... هر لحظه...... شاید لــــــحظهی ِ آخر باشد.........
faafaa
هميشه خوب خداحافظي كنيد! ..........گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق ميافتد كه فرصتي براي يك خداحافظي خوب پيدا نميكنيد ! ..........گاهي جاي بوسهاي كه هنگام خداحافظي نكردهايد،تا ابد درد ميكند.... باور کنید ! ..........
faafaa
گاهی نیاز است ، دکتر به جای یک مشت قرص ، برایت فریاد تجویز کند...
faafaa
خدایا دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت........دیروز آرزو داشتم میتوانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد........، اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد باز من زندگی خواهم کرد......چون تو میخواهی........
faafaa
دست هایم به آرزوهایم نرسید،آنها بسیار دورند... اما درخت سبز صبرم می گوید:....... امیدی هست... دعایی هست... خدایی هست...
faafaa
تماشا کن ..شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی تماشا کن.. سکوت تو عجب عمقی به شب داده...............
faafaa
آنچه را چشم هایت به تو می گویند باور نکن........... آنها فقط محدودیت ها را نشانت می دهند........... با ادراکت نگاه کن،..... آنچه را هم اکنون می دانی،درک کن........... آن وقت راه پرواز کردن را یاد خواهی گرفت ............
faafaa
خداوندا ......دوستانی دارم آیینه ی تمام نمای عشق........ رسمشان معرفت....... کردارشان جلای روح.......... و یادشان صفای دل و جان من است......... پس آنگاه که دست نیاز به سوی تو می آورند........ پر کن از آنچه که در مرام خدایی توست ................
faafaa
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد..... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید........ عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند....... پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند ......سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. ........پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. ........پرستاران از او دلیل را پرسیدند............. پیرمرد گفت... زنم در خانه سالمندان است. ........هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم......... نمیخواهم دیر شود!....... پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم........ پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد...... چیزی را متوجه نخواهد شد!....... حتی مرا هم نمیشناسد!......... پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟........ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!..........
faafaa
بي زارم ازين ساعت ديواري..........دیدگاه
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 2 ساعت و 4 دقيقه قبلعقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.